تبليغاتX
×××عاشـــــق پاییـــــــــز×××

×××عاشـــــق پاییـــــــــز×××

دیکه حتی نفسی نیست

 که حتی آه بکشم

از رفتن تویی که رفتن را

در پیشانیت میخواندم!

اینقدر درد بی کسی دارم که

 نبود تو برایم زخمی عادی شده....

هنوز یادت هست با چه حرف هایی خامم کردی تا مرا به خاک دلتنگی بنشانی؟!

"کمکت میکنم....درد تو که دردی نیست...دنیای من برای تو جا خیلی جا داره...."

باز هم بگویم؟

این ها را نمی گویم که انسانی چون تورا شرمنده کنم...

که تو هرچه بودی....برای من همه چیز بودی!

اینها تمام برای سرزنش کردن خودم است

که چرا...چرا و چرا باز هم به وعدهء انسانی اعتماد کردم!

+نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388ساعت16:6توسط نوا | |

سلام بهانه من برای زندگی ....
دلت تنگ است ..... می دانم !!
قلبت شکسته است ..... می دانم !!
دوری برایت سخت است ...... می دانم !
اما برای چند لحظه ای ارام بگیر ..... تا برایت بگویم...
بگویم از دنیایی که به هیچ کس وفا نمی کند....
و مردمی که به جز خودشان هیچ کس را نمی بینند..!
بگویم از انچه که در این مدت بر من گذشت.....
اما گریه نکن ....که حال و هوای تو مرا بارانی تر می کند...
گریه نکن که چشمهای من نیز به گریه خواهند افتاد...
بیا و درد دلت را به من بگو...
و مطمئن باش که قول می دهم ارامت کنم...!
با گریه خودت را ارام نکن....
گریه نکن که اشکهایت مرا نا ارامتر می کند..
گریه تو مرا به دلتنگی های دیرینه ام می کشاند....
گریه نکن چون منهم مانند تو اشفته می شوم..
می دانی که دوست ندارم ان چشمهای زیبایت رو خیس اشک ببینم ..
ای عزیزم ...
ای زندگی ام ....
ای عشقم .....
اینها تمام حرفهایی بود که در اوج دلتنگی با دل نا ارام خود ارام ارام گریستم...
برای دلی که هنوز در نبود تو ....
و ارام ... ارام می میرد...!
باور کن بغض راه گلویم را بسته است....
اما گریه نمی کنم...
می خواهم برایت فقط بنویسم...
اما تو بگو بهانه ام ...
می خواهم به یاد گذشته .... اما اینبار با دستانی سرد اشکهای گونه هایت را پاک کنم ( به یاد روزهای از دست رفته )
بهانه ام :
بیا و دستهایت را در دستهایی بی روجم بگذار....
و به یاد روزهای اول اشنایی مان دوباره ...ببار ...
این بار می خواهم جور دیگری اشکهایت را پاک کنم..!
سرت را بر روی شانه هایم بگذار ...و ارام در گوشم زمزمه کن ...
باور کن به درد دلهایت گوش خواهم کرد...
می دانی اگر هنوز هم دلی برایت مانده باشد
وقتی دست نوشته هایم را می خوانی ....
اشک از چشمان سرازیر می شود....
پس برای اخرین بار هم گریه کن....
چون این درد دلی بود که در اوج بی کسی .....
من نیز با چشمانی خیس برایت نوشتم.....

+نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت0:11توسط نوا | |

دیگر نیازی به خورشید ندارم روشنایی روزهای خاکستریم شدی شاید عذر ماه را هم بخواهم ستاره هم نیازی نیست کنار تو

برای تو بودن همه چیز را روشن میکند فقط میترسم حسودیشان بشود اما حتما از انها میخواهم برای بودنت برای ماندنت برای

 برق چشمانمان همیشه دعا کنند این تنها ارزوی من است

+نوشته شده در سه شنبه 27 مرداد1388ساعت15:46توسط نوا | |

زنبورها را مجبور کرده ایم

از گل های سمی

عسل بیاورند

و گنجشکی که سال ها

بر سیم برق نشسته

از شاخۀ درخت می ترسد

...

ما

 کاشفان کوچه های بن بستیم

حرف های خسته ای داریم

 

این بار

پیامبری بفرست

که تنها گوش کند

+نوشته شده در سه شنبه 16 تیر1388ساعت15:54توسط نوا | |

اگر از خودخواهي کسي به تنگ آمده اي او را خوار مساز

 

، بهترين راه آن است که چند روزي رهايش کني

+نوشته شده در یکشنبه 31 خرداد1388ساعت18:6توسط نوا | |

عاشقت خواهم ماند بی آنکه بدانی ...
دوستت خواهم داشت بی آنکه بگویم ...
درد دل خواهم گفت بی هیچ کلامی ...
گوش خواهم داد بی هیچ سخنی ...
در آغوشت خواهم گریست بی آنکه حس کنی ...
در تو ذوب خواهم شد بی هیچ حرارتی ...
این گونه شاید احساساتم نمیرد !!!

 

+نوشته شده در جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت15:38توسط نوا | |

اشک رازی است ...

لبخند رازی است .. عشـــق رازی است ...

اشک آن شب لبخند عشقم بود ...

قصه نیستم که بگویی ... نغمه نیستم که بخوانی ...

صدا نیستم که بشنوی ...

یا چیزی چنان که ببینی ..یا چیزی چنان که بدانی ...

من درد مشترکم ... مرا فریاد کن ...

درخت با جنگل سخن می گوید ...علف با صحرا .. ستاره با کهکشان ..

و من با تو سخن می گویم ... ...

دستت را به من بده ...حرفت را به من بگو ... من ریشه های ترا دریافته ام ...

با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام ...

و دستهایت با دستان من آشناست .......

ای دیر یافته ! با تو سخن می گویم ........

زیرا که من.... ریشه های ترا دریافته ام ...

زیرا که صدای من ....

با صــــــــــــدای تو آشناست ...

+نوشته شده در سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت14:48توسط نوا | |

 

پر كن پیاله را، كاین آب آتشین،
دیری است ره به حال خرابم نمی‌برد!

این جام‌ها - كه در پی هم می‌شود تهی -
دریای آتش است كه ریزم به كام خویش،
گرداب می‌رباید و
آبم نمی‌برد!

من با سمند سركش و جادویی شراب،
تا بیكران عالم پندار رفته‌ام
تا دشت پرستارهء اندیشه‌های گرم
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی
تا كوچه باغ خاطرهای گریز پا،
تا شهر یادها ….
دیگر شراب هم
جز تا كنار بستر خوابم نمی‌برد!

هان ای عقاب عشق!
از اوج قله‌های مه‌آلود دوردست
پرواز كن به دشت غم‌انگیز عمر من
آنجا ببر مرا كه شرابم نمی‌برد …!

آن بی ستاره ام كه عقابم نمی‌برد!

در راه زندگی،
با اینهمه تلاش و تمنا و تشنگی،
با اینكه ناله می‌كشم از دل كه: آب …. آب …!
دیگر فریب هم به سرابم نمی‌برد

+نوشته شده در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت15:8توسط نوا | |

 

دلم به وزن آفرینش گرفته است

حدیث جدایی یا نزدیکی نیست

قدر یکدیگر را نمیدانیم

در دنیای کوچک هر یک به اندازه قلب خویش گرفتاریم

از هیچ کس نمی پرسند که چه هنگام می تواند خدا نگهدار بگوید

از عادات انسانی اش نمی پرسند

از خویشتنش نمی پرسند

کاشکی مثل روزهای عید

هر روزمان را    هر لحظه مان را

لبریز از عشق قناعت گونه صرف میکردیم

و بین دلهامان این همه گله دیوار نشده بود

کاشکی روزهای واپسین عاشقی فرصتهای غنیمتمان بودند

یکدیگر را میفریبیم

دل خویش را یک بار هم که دریایی میکنیم طوفانی می شود

می خورد به صخره ها

می تازد و ویران می کند

چرا ما یاد نگرفته ایم رسم وفاداری را

چرا سخت شده است گذشت و گذشتن

و دوست داشتن و دوست داشته شدن

بی شائبه...بی محابا....بی پروا...

+نوشته شده در دوشنبه 31 فروردین1388ساعت17:33توسط نوا | |

 

 

در کنارم، تو باشی یا نباشی
آسمان به همین رنگ است
شاید ابرهایش بارانی باشد...
شاید...


در کنارم باشی یا نباشی
دل من اندازه ی یک سلام است
فقط شاید رسیدن را از خاطر برده باشد
فقط


شاید میان لحظه ها مرا پیدا کنی
شاید میان لحظه ها... مرا گم کنی


فقط باید بدانی که من هستم
باید بدانی که به خاطر تو هستم
چه پیدا باشم و چه گم... میان لحظه ها


می دانی که چقدر دوری از من؟
هیچکس نمی داند

+نوشته شده در سه شنبه 18 فروردین1388ساعت18:10توسط نوا | |

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 13 اسفند1387ساعت0:38توسط نوا | |

 

باز به دفتر تنهایی هایم نگاهی تازه می اندازم ... و من تنها حرفهای نگفته ای را مرور می كنم كه شاید

 روزی بخوانی و شاید هم.... اما هر چه هست قلبم را به انتهای حسرت می برد... مهربانم بدون تو

شبها غم را به آغوش می كشم... و به یاد تو خواب قاصدك را زیر و رو می كنم و تنها به عمق جاده ی

ماه سفر می كنم . بهترینم حضور تو در همه ی لحظه های من اگر چه محسوس نیست اما همیشه

آرامش قلبت را در بند بند وجودم احساس می كنم و تنها یاد نگاه توست كه خورشید آرزوهایم را بر فراز

 آسمان عشق به درخشندگی گوهرهای ناب محبت می تاباند ... چشمهای تو وسعت آسمان حضور را

 به زندگی من می بخشد ... نمی خواهم به افسانه ی بی تو بودن فكر كنم... قصه ی عشق من و تو

افسانه نیست كه با حقیقت فاصله داشته باشد ... ماجرای ما داستانی واقعی و شیرین است كه پایانی

 ندارد... مگر با مرگ.... ای كاش بودی و اشكهای غلتیده روی گونه هایم را با دستان گرم مهربانت پاك

می كردی شاید این بهانه ای بود برای احساس ناب نوازش دستانت بر روی چهره ی خسته و تنهایم....

 حرفهای نگفته ای كه شاید همیشه نا گفته بماند بر قفس تنگ سینه ام سخت بیتابی می كند و تنها

آغوش گرم عشقت درب این قفس شكسته را باز می كند و مرغ اسیر عشق را در آسمان زندگی من و

 تو با سرافرازی به پرواز در می آورد ... و آن گاه .... من زندگی تازه ام را با تو جشن می گیرم

+نوشته شده در دوشنبه 12 اسفند1387ساعت14:11توسط نوا | |

+نوشته شده در شنبه 21 دی1387ساعت14:22توسط نوا | |

 

+نوشته شده در دوشنبه 9 دی1387ساعت13:11توسط نوا | |

تماشایی ترین تصویر دنیا می شوی گاهی
دلم می پاشد از هم بس که زیبا می شوی گاهی
حضور گاهگاهت بازی خورشید با ابر است
که پنهان می شوی گاهی و پیدا می شوی گاهی
به ما تا می رسی کج می کنی یکباره راهت را
ز ناچاریست گر هم صحبت ما می شوی گاهی
دلت پاک است اما با تمام سادگیهایت
به قصد عاشق آزاری معما می شوی گاهی
تو را از سرخی سیب غزلهایم گریزی نیست
تو هم مانند حوا زود اغوا می شوی گاهی

+نوشته شده در دوشنبه 27 آبان1387ساعت19:17توسط نوا | |

شیطان
اندازه یک حبّه قند است
گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما
حل می شود آرام آرام
بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم
و روحمان سر می کشد آن را
آن چای شیرین را
شیطان زهرآگین ِدیرین را
آن وقت او
خون می شود در خانه تن
می چرخد و می گردد و می ماند آنجا
او می شود من

***

طعم دهانم تلخ ِتلخ است
انگار سمی قطره قطره
رفته میان تاروپودم
این لکه ها چیست؟
بر روح ِ سرتاپا کبودم!
ای وای پیش از آنکه از این سم بمیرم
باید که از دست خودت دارو بگیرم
ای آنکه داروخانه ات
هر موقع باز است
من ناخوشم
داروی من راز و نیاز است
چشمان من ابر است و هی باران می آید
اما بگو
کِی می رود این درد و کِی درمان می آید؟

***
شب بود اما
صبح آمده این دوروبرها
این ردپای روشن اوست
این بال و پرها

***
لطفت برایم نسخه پیچید:
یک شیشه شربت، آسمان
یک قرص ِخورشید
یک استکان یاد خدا باید بنوشم
معجونی از نور و دعا باید بنوشم

+نوشته شده در پنجشنبه 23 آبان1387ساعت1:28توسط نوا | |

تو چه ساده ای و من ، چه سخت
تو پرنده ای و من ، درخت.
آسمان همیشه مال توست
ابر، زیر بال توست
من ، ولی همیشه گیر کرده ام.
تو به موقع می رسی و من،
سال هاست دیر کرده ام.
***
خوش به حال تو که می پری!
راستی چرا
دوست قدیمی ات _ درخت را _
با خودت نمی بری؟
***
فکر می کنم
توی آسمان
جا برای یک درخت هست.
هیچ کس در بزرگ باغ آفتاب را
روی ما نبست.
یا بیا و تکه ای از آسمان برای من بیار
یا مرا ببر
توی آسمان آبی ات بکار.
***
خواب دیده ام
دست های من
آشیانه تو می شود.
قطره قطره قلب کوچکم
آب و دانه تو می شود.
میوه ام:
سیب سرخ آفتاب.
برگ های تازه ام:
ورق ورق
نور ناب.
***
خواب دیده ام
شب، ستاره ها
از تمام شاخه های من
تاب می خورند.
ریشه های تشنه ام
توی حوض خانه خدا
آب می خورند.
***
من همیشه
خواب دیده ام، ولی ...
راستی ، هیچ فکر کرده ای
یک درخت
توی باغ آسمان
چقدر دیدنی ست!
ریشه های ما اگرچه گیر کرده است
میوه های آرزو، ولی
رسیدنی ست.

+نوشته شده در سه شنبه 21 آبان1387ساعت15:59توسط نوا | |

 

ای سرنوشت از تو کجا می توان گریخت؟

 من راه آشیان خود از یاد برده ام

 یک دم مرا به گوشه راحت رها مکن

 با من تلاش کن که بدانم نمرده ام !

 ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا

 زخمی دگر بزن كه نیفتاده ام  هنوز

 ای سرنوشت! هستی من در نبرد توست

 بر من ببخش زندگی جاودانه را

 منشین که دست مرگ ز بندم رها کند

 محکم بزن به شانه من تازیانه را !

+نوشته شده در چهارشنبه 15 آبان1387ساعت23:0توسط نوا | |

رودها در جاری شدن
.وعلفها در سبز شدن معنی پیدا می کنند
کوه ها با قله ها
و دریاها با موجها زندگی پیدا می کنند
وانسانها
همه انسانها
با عشق، فقط با عشق
پس بار خدایا بر من رحم کن
بر من که میدانم ناتوانم رحم کن
باشد که خانه ای نداشته باشم
باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم
باشد که حتی دست و پایی نداشته باشم
اما نباشد ، هرگز نباشد
که در قلبم عشق نباشد ، هرگز نباشد

***و خداوند عشق را آفرید تا شکر گزار باشیم

+نوشته شده در یکشنبه 5 آبان1387ساعت14:46توسط نوا | |

 

در حضور واژه های بی نفس


صدای تیک تیک ساعت را گوش کن


شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی

 

+نوشته شده در پنجشنبه 2 آبان1387ساعت23:47توسط نوا | |

تواون شام مهتاب کنارم نشستی

 

عجب شاخه گلوار بپایم شکستی

 

قلم زد نگاهت به نقش افرینی

 

که صورتگری را نبود این چنینی

 

پریزاده عشق و مهاسا کشیدی

 

خدا را به شور تماشا کشیدی

 

تو دونسته بودی که  خوش باورم من

 

شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من

 

تا گفتم کی هستی

 

تو گفتی یه بی تاب

 

تا گفتم دلت کو

 

تو گفتی که دریا

 

قسم خوردی بر ماه که عاشق ترینی

 

تو یک جمع عاشق تو صادق ترینی

 

همون لحضه ابری رخ ماه رو آشفت

 

به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت

 

گذشت روزگاری از اون لحظه ناب

 

که معراج دل بود به درگاه مهتاب

 

در اون درگه عشق چه محتاج نشستم

 

تو هر شام مهتاب به یادت شکستم

 

تو از این شکستن خبر داری یا نه

 

هنوز شور عشق و به سر داری یا نه

 

هنوزم تو شب هات ماه و داری

 

من اون ماه و دادم یه تو یادگاری

 

من اون ماه و دادم به تو یادگاری

 

من اون ماه و دادم به تو یادگاری

+نوشته شده در پنجشنبه 2 آبان1387ساعت0:0توسط نوا | |

پنجره ای نشانم دهید
        تا من برای همیشه نگاه منتظر پشت آن باشم

پنجره ای نشانم دهید
من خانه ای دارم با چهار ضلع بلند آجری
             روشنایی خورشید را از یاد برده ام
                                          آسمان پر ستاره را نیز

پنجره ای نشانم دهید
    پنجره ای كه پرواز گنجشكان را از پشت آن تماشا كنم
                                       و خوشبختی مردمان را و گذر فصلها را

                                                   در كوچه ما خانه ها را بی پنجره می سازند...

+نوشته شده در سه شنبه 30 مهر1387ساعت0:0توسط نوا | |

پرواز فرصتی است برای گذر از سرزمینهای ناشناخته

فرصتی برای تجربۀ آسمان و لمس آن

پرواز، بزرگی می دهد و انتظار فروتنی دارد

عظمت است و اما به تواضع نیازمند

پرواز، شوق سفر می خواهد و شور او

پرواز، هنوز بالا نیست بلکه میان بالا و پایین است

و معلوم خواهد کرد که آیا تسلیم جاذبۀ زمین خواهی شد یا جاذبۀ آسمان؟

در زمین بودن و جذب آن شدن، مرگی است آرام

 اما از آسمان فرو افتادن و جذبۀ زمین را پذیرا گشتن خرد و تکه تکه شدن است

و این مرگی است دردناک و وحشت انگیز

پرواز، پیمودن آسمان است و به آن سوی باران رفتن

وراء را بوسیدن و به فرا رفتن

شکافتن هوای زندگی و کاویدن فضای به چشم نیامدنی

پرواز، خود را به باد وزان سپردن است و وزیدن

عبور است و از دور به نظر رسیدن

پرواز،از بالا دیدن است و از پایین دیده شدن

گذشتن و گرفتار نشدن است

دوست داشتن است و دل نبستن

پرواز، سبکبال بودن است و نداشتن

پرواز، ارتباطی عمیق است با آنچه در عمق آسمان است

...پرواز، کلید رهایی است

و پرواز، سکوت است و گاه فریاد کشیدن

سکوت است و گاه فریاد کشیدن

+نوشته شده در یکشنبه 28 مهر1387ساعت13:0توسط نوا | |

 

بار خدایا
 از عشق امروزمان برای فردایمان چیزی بگذار
 برای روزهایی كه عشق را از یاد بردیم 
 برای روزهایی كه فراموش كردیم روزگاری عاشق بودیم
  
  از عشق امروزمان قدری نگاه دار فقط یك مشت
                                                                             اندازه یك لبخند . یك خاطره

 

 

+نوشته شده در شنبه 27 مهر1387ساعت13:46توسط نوا | |

حرف هایی هست برای نگفتن

و ارزش عمیق هر كسی

به اندازه حرف هایی است كه برای نگفتن دارد

و كتاب هایی نیز هست برای ننوشتن

و من اكنون رسیده ام به آغاز چنین كتابی

كه باید دفتر را پاره كنم

و جلدش را به صا حبش پس دهم

و خود به كلبه بی درو پنجره بخزم

و كتابی را آغاز كنم كه نباید نوشت......

 

+نوشته شده در یکشنبه 21 مهر1387ساعت0:25توسط نوا | |

 

گاهی شاد و گاهی غمگین گاهی مشتاق گاهی بی تفاوت گاهی عاشق و گاهی بیزار ز دنیا شاید این است رسم انسان ها دلیل شادیها گذرا، دلیل غمها ماندگار شاید این است حس انسان از دنیا غم ها بزرگ و شادی ها کوچک شاید این است تعبیر نادرست ما حمل نمودن غم در هر جا از یاد بردن شادی در لحظات راه دور نمودن غم ها به فراموشی سپردن آن در می کده هاست شایدم راه فرار از غم ها رسیدن به عشق ساده و بی ریاست راه رسیدن به عشق کامروا نگاه ها، بوسه ها و آغوش هاست شایدم راه رسیدن به شادی ها دور شدن از فضای تزویر انسانهاست همچنین راه دوری از غم ها دور شدن از فضای تزویر انسانهاست

+نوشته شده در جمعه 19 مهر1387ساعت0:1توسط نوا | |

خسته ام از این همه سکوت از این همه نیستی سکوت و نیستی بجای ماندنهای تو در من است کجا و چه غریب تو را به فراموشی دادم سکوت کدام شلوغی را دارم خسته ی کدام کار پیش آمده از کارها؟ بیرون این شهر راهی نیست, من رفته ام سفر به قدرت سکوت از شب شاید دیدن تو سخت است هی تو به کجا بردی آن همه خاطره را تو مرا, فقط مرا بنویس ودیگر مرا به حکم به یادت نیاور.

+نوشته شده در دوشنبه 15 مهر1387ساعت8:0توسط نوا | |

افسوس ! ای که بار سفر بستی
کی می توانم از تو خبر گیرم ؟
 گفتی به من که باز نخواهی گشت
اما چگونه دل ز تو برگیرم ؟
دیگر مرا امید نشاطی نیست
زین لحظه ها که از تو تهی ماندند
زین لحظه ها که روح مرا کشتند
 وانگه مرا ز خویش برون راندند
گر شعر من شراره ی آتش بود
اینک به غیر دود سیاهی نیست
گر زندگی گناه بزرگم بود
زین پس مرا امید گناهی نیست
 آری ، تو آن امید عبث بودی
کاخر مرا به هیچ راها کردی
بی آنکه خود به چاره ی من کوشی
گفتی که درد عشق دوا کردی
چشم تو آن دریچه ی روشن بود
کز آن رهی به زندگیم دادند
زلف تو آن کمند اسارت بود
کز آن نوید بندگیم دادند
اینک تو رفته ای و خدا داند
کز هر چه بازمانده ، گریزانم
دیگر بدانچه رفته نیندیشم
زیرا از آنچه رفته پشیمانم
خواهم رها کنم همه هستی را
زیرا در آن مجال درنگم نیست
در دل هزار درد نهان دارم
زیرا دلی ز آهن و سنگم نیست

+نوشته شده در جمعه 15 شهریور1387ساعت0:0توسط نوا | |

هیچ کس این جا نیست

یار من پیدا نیست

کوچه ها تاریک است

آتشی بر پا نیست

همه جا یخبندان

در تنم گرما نیست

چو بگیرد دستم

خبر از سرما نیست

راه طولانی و سخت

همرهی شیدا نیست

ابرها در گذرند

سایه این بالا نیست

دل من دریایی

ساحل دریا نیست

رفته آرام و قرار 

دگرم پروا نیست

تا نبینم او را

چشم من بینا نیست

تشنه ام تشنه ی او

آب در صحرا نیست

تو بیا در خوابم

خواب من رویا نیست  

می روم خسته و زار

مرگ من فردا نیست

در غروب خورشید

یار من تنها نیست

+نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت10:12توسط نوا | |

+نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت12:59توسط نوا | |