هیچ کس این جا نیست
یار من پیدا نیست
کوچه ها تاریک است
آتشی بر پا نیست
همه جا یخبندان
در تنم گرما نیست
چو بگیرد دستم
خبر از سرما نیست
راه طولانی و سخت
همرهی شیدا نیست
ابرها در گذرند
سایه این بالا نیست
دل من دریایی
ساحل دریا نیست
رفته آرام و قرار
دگرم پروا نیست
تا نبینم او را
چشم من بینا نیست
تشنه ام تشنه ی او
آب در صحرا نیست
تو بیا در خوابم
خواب من رویا نیست
می روم خسته و زار
مرگ من فردا نیست
در غروب خورشید
یار من تنها نیست
+
نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد1387 10:12 توسط نوا
|
+
نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387 12:59 توسط نوا
|
آنجا که زندگی همراه یک طوفان به بلندای آسمان می رود و چون ریگهای روان به همه جا مینشیند.
اینجا در سینه ام عشق به زندگی پرنده اسیری است در تنگترین سوزناک ترین قفس مرگ
اینجا زندگی بیمار است و بدون هیچ پرستاری در بستر جان می دهد.در این کویر می توانی تا بینهایت را
ببینی هموار هموار و این همواری تو را با خاطرات جانگدازی قرین می کند که تا مغز استخوانت را می
سوزاند.
خداوندا نمی دانم چه اراده بر بودنم کرده ای و از چه سبب می خواهی به این زندگی ادامه دهم .
من سیاره ای هستم سرگردان در فضای لایتناهی بی هیچ مدار!
مدار وجود من هنوز گرد وجودم حلقه شده و دایره بودنم محیط بر هیچ بودنی و خواستنی نیست.
طفل دلم به پیری رسیده و هسته بودن من هم چنان نیست در نیست است.
چه شبهای تیره و تاری خالی از امید را پی هم می گذرانم و چه روزهای زجر آور کشنده ای را تحمل می
کنم به امیدی .....
ای خدای من ای تنها محرم اسرا نهانم ای با وفای من ای همیشه همراه
بر خشم فرو خورده ام بر غصه های نا گفته ام بر اشکهای سوزانم تنها تو شاهدی اگر بنده ای شاکر
نبوده ام مرا ببخش.
برای من خسته و دل شکسته دنیا در جلوه سرابی از امید رهایی هر دم خود نمایی می کند به امید
روزی که به هنگام غروب با مرگ از این هیاهوی مبتذل رها شوم
+
نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد1387 20:5 توسط نوا
|
تقصیر تو نبود
خودم نخواستم چراغ قدیمی خاطره ها
خاموش شود
خودم شعرهای شبانه اشک را
فراموش نکردم
خودم کنار آرزوی آمدنت اردو زدم
حالا نه گریه های من دینی بر گردن تو دارند
نه تو چیزی بدهکار دلتنگی این همه ترانه ای
خودم خواستم که مثل زنبوری زرد
بالهایم در کشش شهدها خسته شوند
و عسل هایم
صبحانه کسانی باشند
که هرگز ندیدمشان
تنها آرزوی ساده ام این بود
که در سفره صبحانه تو هم عسل باشد
که هر از گاهی کنار برگهای کتابم بنشینی
و بعد از قرائت بارانها
زیر لب بگویی:
(( یادت بخیر نگهبان گریان خاطره های خاموش))
همین جمله
برای بند زدن شیشه شکسته این دل بی درمان
کافی بود
هنوز هم جای قدمهای تو
بر چشم تمام ترانه هاست
هنوز هم همنشین نام و امضای منی
دیگر تنها دلخوشی ام
همین هوای سرودن است
همین شکفتن شعله
همین تبلور بغض
به خدا هنوز هم از دیدن تو
در پس پرده باران بی امان
شاد می شوم
+
نوشته شده در یکشنبه 26 خرداد1387 12:32 توسط نوا
|
من آن خاکم به زیر پا
ولی مغرور مغرورم
به تاریکی منم تاریک
ولی پر نور پر نورم
اگه گلبرگ بی آبم
به شبنم رو نمی آرم
اگه تشنه تو خورشیدم
به سایه تن نمی کارم
من آن دردم
که هر جایی پی مرهم نمیگرده
که غم دارم اگه دنیا
به کام من نمیچرخه
من آن عشقم
که با هرکس
سر سفره نمیشینه
من آن شوقم
که اشکامو
به جز محرم نمیبینه
اگه من ساقه خشکم به دریا دل نمیبندم
اگه بارون پربارم به صحرا دل نمیبندم
چه مغرورم ...
+
نوشته شده در شنبه 25 خرداد1387 10:12 توسط نوا
|
من با خویش نیز غریبم
زمانی که زبان سخن می گوید وآن را می شنوم
گوشها یم از صدا یم احساس غربت می کند
و می بینم وجودم را که پنهان می خندد می گرید
میرود می آید میترسد پس ذاتم به ذاتم در شگفت می شود
و روحم روحم را تفسیر میکند اما نا شنا خته و در پرده باقی میمانم
پوشیده در ابر و حجاب سکوت
من برای جسمم غریبم و هنگامی که در برابر اینه قرار می گیرم
چهره ام می بینم آنچه را که روحم به آن آگاه نیست
و در چشمانم می یابم انچه که وجودم را نشان می دهد
+
نوشته شده در چهارشنبه 22 خرداد1387 16:6 توسط نوا
|
|
|
کودک نجوا کرد خدایا بامن حر ف بزن ، مرغ دریای آواز خواند
ولی کودک نشنید.
پس کود ک فریاد زد خدایا بامن حر ف بزن ، رعد در آسمان پیچید
ولی کود ک گوش ندارد.
کودک نگاهی به اطراف انداخت و گفت خدایا بگذار ببینمت ستاره ای درخشید
ولی کودک توجهی نکرد.
کود ک فریاد زد خدایا به من معجزه ای نشان بده،یک زندگی متولد شد .
اما کودک نفهمید .
کو دک با ناامیدی گریست ، خدایا بامن در ارتبات باش بگذار بدانم اینجایی.
بنا برین خداپایین امد و کودک را لمس کرد.
ولی کودک باز هم پروانه راندید.
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 22 خرداد1387 0:21 توسط نوا
|
با تو ، از نام تو هم آبی ترم
خلوتی سرشار از نیلوفرم
عشق ، همرنگ نگاهت می شود
وقتی از چشم تو ، نامی می برم
لحظه های تازه ات را مثل گل
می گذارم لابه لای دفترم
وقتی از دست زمین و آسمان
لعنت و دشنام ، می ریزد سرم؛
خستگی های خودم را ، پیش تو
در کنار دفترم می گسترم
بعد از آن ، حرف دلم را بیت بیت
اندک اندک ، بر زبان می آورم
ما دو تا ، از خویش خالی نیستیم
تو لجوجی ، من پر از شور و شرم
گرچه تو از من ، کمی شیدا تری
من هم از تو ، اندکی عاشق ترم
تو اگر یک لحظه پروازم دهی
+
نوشته شده در سه شنبه 21 خرداد1387 14:14 توسط نوا
|