تبليغاتX
×××عاشـــــق پاییـــــــــز×××

×××عاشـــــق پاییـــــــــز×××

  

 

+نوشته شده در شنبه 20 مرداد1386ساعت0:32توسط نوا | |

 

+نوشته شده در پنجشنبه 18 مرداد1386ساعت23:57توسط نوا | |

+نوشته شده در پنجشنبه 18 مرداد1386ساعت23:44توسط نوا | |

دلم گرفت از اين روزا‚از اين روزاي بي نشون

 

از اين همه در به دري‚از گردش چرخ زمون

 

دلم گرفت از آدما از آدماي مهربون

 

از اين مترسكهاي پست‚از همدلاي همزبون

 

تو هم كه بي صدا شدي آهاي خداي آسمون

 

آهاي خداي عاشقا تويي فقط دلخوشيمون

 

آره دلم خيلي پره از غمهاي رنگ و وارنگ

 

از جمله دوست دارم‚دروغاي خيلي قشنگ

 

دلم گرفت از اين روزا‚از آدماي مهربون

 

از تو كه با ما نبودي‚از اون خداي آسمون

 

+نوشته شده در پنجشنبه 18 مرداد1386ساعت0:14توسط نوا | |

توي فقط دل خوشي مون

+نوشته شده در دوشنبه 15 مرداد1386ساعت23:50توسط نوا | |

+نوشته شده در دوشنبه 15 مرداد1386ساعت23:41توسط نوا | |

+نوشته شده در یکشنبه 14 مرداد1386ساعت16:26توسط نوا | |

خداحافظي گريه در يك غروبه

 

خداحافظي رنگ دشت جنونه

 

خداحافظي غم توي كوله باره

 

خداحافظي غم ناله قطاره

 

يك خط يادگاري رو ديوار نوشتم

 

دلو جا گذاشتمبريدم گذشتم

 

دو تا قطره اشك روي شيشه حيرون

 

يكي گريه منيكي ناله بارون

 

چه غمگينه جاده چه بي رحمه رفتن

 

جدا ميشم از تو جدا ميشي از من

 

يك قلب مسافر يك مرغ مهاجر

 

با يك دفتر از خاطرات قديمي

 

جدا ميشه از لحظه هاي صميمي

+نوشته شده در جمعه 12 مرداد1386ساعت12:48توسط نوا | |

رفتم،مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهي به جز گريز برايم نمانده بود

اين عشق آتشين پر از درد بي اميد

در وادي گناه و جنونم كشانده بود

رفتم كه داغ بوسه پر حسرت تو را

با اشكهاي ديده ز لب شستشو دهم

رفتم كه نا تمام بمانم در اين سرود

رفتم كه با نگفته به خود آبرو دهم

رفتم مگو،مگو كه چرا رفت ننگ بود

عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما

از پرده خموشي و ظلمت، چو نورصبح

بيرون فتاده بود به يكباره راز ما

در اين تاريكي درها همه بازند من از پله ها گذشته ام

در اين تاريكي تنها بوي تو پيداست بوي ساقه هاي ترد علف

كه باران خورده است چراغ را نيفروزي

من از تاريكي گذشته ام

+نوشته شده در پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت11:19توسط نوا | |

در آرزوی بازگشت و سر زدن آفتاب وصال تو،


شب هجران را تحمل می کنم.


بیهوده نیست که من بی تو،قادر به نفس کشیدن نیستم،


بی تو سرگردانم.


من بی تو سیاهی سردم و سرابی ساکت.


در خلوت تنهایی هایمان برای تو گریسته ام.


در همه دلهای عاشق به خاطر تو تپیده ام، در تمام لحظه


هایی که نیستی چه اشکها که ریخته ام.


در تمام جستجو های بی انتها به دنبال تو گشته و تو را از


میان دشتهای پر از گلهای شقایق یافته ام.


سوسوی عشق تو اکنون به شعله ای تبدیل شده و پا تا به


سرم را در بر گرفته است.


و آن زمانی که تو را یافتم تو همه چیز من شدی و من همه


چیز تو


عشق را پی ات روان کرده ام تا با تو همراه شود و من


مجنون وار و شیفته به دنبال جرعه ای از آن به دنبالت


خواهم آمد.


زیبایی ها از تو نشانه می گیرند، آنها نیز می دانند که تو


سر چشمه تمام زیبایی هایی.


پاکی را برای من تو معنا کرده ای، صداقت را از سینه تو


شناختم و گلها شمیم خود را از انفاس بهاریت به ارث


برده اند،ستارگان رسم شب زدایی را در مکتب عشق از تو


آ موخته اند.

+نوشته شده در چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت17:14توسط نوا | |

به سوی تو قدم برمیدارم شمرده شمرده... نمی دانم مقصد کجاست؟ ولی بی هدف در کوچه پس کوچه های زندگی قدم بر میدارم... برگهای بید مجنون خانه مان کم کم رنگ زردی به خود می گیرند... منم خیلی وقته که تو پاییزم ولی خبر ندارم... فصلی دیگر بدون تو برایم آغاز گشته... و من دیگه هیچی نمیدونم... و یا اینکه نمی توانم شکست را باور کنم... شاید روزی برایم بهار باشد ولی اون روز هم خیلی دوره حتی خیلی دورتر از تصوراتم... دیگه کاسه صبرم لبریزتر از همیشه شده... دیگه نیستی که واسم کاسه بزرگتری بیاری و بهم امید بدی که تحمل کن... میدونم برای همه عشق اولش زیباست و هر چی بیشتر میگذره بیشتر در این دریا پر تلاطم فرو میروند... و چه زیباست که تو شناگر قابلی باشی و از پس موجها بربیایی... ولی من خیلی کوچیکم حتی کوچکتر از یک مورچه که تو بهش ترحم میکنی زیر پات له نشه... ولی من نا خواسته یا خواسته له شدم...! بگذریم که آیا زیر پای تو له شدم؟ یا زیر پای سرنوشت؟ به هر حال بذار بگم که زیر پای سرنوشت! تا همه نگن تو عشق واسه زیبایهاش می خواستی و حالا که به آرزوت نرسیدی می خواهی معشوقت را محکوم کنی...! من تو رو با همه وجودم می خواستم... الانشم این دردها را به جونم می خرم و میکشم... آره سخته برام بی تو بودن وبی تو موندن... ولی این درد تنهایی و بی تو بودن را با یاد اون روزهای بهاریمون تحمل میکنم...

 

دارم از تو می نویسم از تویی که همه احساسم بودی... از تویی که تنها مونس و همدم تنهایهایم بودی... مگه تو خالق آرزوهایم نبودی...؟ چرا بودی... ولی خواستی دیگه نباشی... من چی می تونم بگم در مقابل بی وفایی تو... من هیچ وقت فکر نمی کردم تو عهد و پیمان سرت نمیشه... به خدا فکر نمی کردم... مه غلیظی زندگیم را فرا گرفته... آرزوها در این برهوت قابل رویت نیستن... چه برسه به روزهای روشن... سکوت به همراه زوزه ی باد فضای سنگینی را در اینجا حکمفرما کرده... انگار با تو بودنی هیچ وقت نبوده... بوی تند بی مهری به مشام میرسه... چشمه اشکام خشکیده... دیگه از طراوت و صدای شر شر چشمه ساران خبری نیست... هیچ بلبلی هم در این بلاد نغمه سرایی نمیکنه... هیچ گلی هم در این خاک اسیر نمی روید... انگار عاشق دل خسته بدون لالایی به خواب عمیق زمستانی فرو رفته... چه غریبن عاشقا تو این دنیا... تا می خوان بگن ما هم هستیم پشتشون خالی میشه از وفای روزگار و یار... هیچکی به فکر ما نیست... ما فراموش شدگان این دیاریم... بخواب ای عاشق... دیگه از خواب پا نشو تا بهارو لمس نکردی... بخواب که بودن و نبودنت برای هیچکس مهم نیست... دیدی که عاشقی چی به روزت که نیاورد... حقیر شدی... خیلی هم حقیر شدی... بخواب... بخواب عزیز... دیگه هیچ وقت بیدار نشو... حیف چشمای عاشقت نکرده که به روی این دنیا باز بشه... یه وقت گول زر و برق این دنیا رو نخوری... همین بیصدا خرد شدن برات بسه..

 بسه...

+نوشته شده در سه شنبه 9 مرداد1386ساعت18:35توسط نوا | |

سهیل اسمانم روشن شمع محفلم نبض نبض خندیدنت رامی خواهم.
به اسمان قسم سجده گاهی برایت خواهم ساخت به وسعت واپسین جاده ابریشم.
اشک شبنم نام دلم راتقدیم به برگ برگ احساست می کنم.
به گوشه گوشه تپش های دلتنگی قسم یک باران از خدا می خواهم هرقطره اش به بی کران دل .
می بارانم بروجودتوکه نازنین دردانه احساس منی.
ای اتش زن هیزم وجودم گرما بده قلبم را.
یک بغل محمدی به مقدس نام عظیم ترین قدسی برایم بیاور تا ببویم ومشامم را بانام معطرت نوازش کنم.
قدم روی نابیناییه لبخندم بگذاروخانه ام راماه باران کن.
یک شهاب به شفافیت زلال اب به من هدیه کن تا قاب طلا بگیرم وبه دیوار دلم بکوبم.
ویک گوشه اش به رسم نستعلیق بنویسم:

((دوستت دارم))

+نوشته شده در سه شنبه 2 مرداد1386ساعت16:17توسط نوا | |

 
 
می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق....بیاندیش اندازه عشق در زندگیت چقدر است؟در کجای زندگیت است؟ ..دلم به حال عشق می سوزد.چرا سالهاست کسی را عاشق ندیدم؟.....مگر نمی دانیم برای هر کاری عشق لازم است. هر روز دوست داشتن را به فردا می انداختی و حالا می بینی دیگر فردا یی وجود ندارد. سالها چشمت را به رویش بسته بودی و نمی دانستی و یا شاید نمی فهمیدی. امروز حرف حقیقت را باور می کنی ...اما افسوس که خیلی زودتر از انچه فکر می کردی دیر شده
 
نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني! حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي! نگاهت نمي کنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني! صدايت نمي زنم ..... زيرا اشک هاي من براي تو بي فايده است! فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام
 
 

+نوشته شده در سه شنبه 2 مرداد1386ساعت15:33توسط نوا | |

خدا حافظ همين حالا همين حالا که من تنهام

خدا حافظ به شرطي که بفهمي تر شده چشمام

خدا حافظ کمي غمگين به ياد اون همه ترديد

به ياد آسموني که منو از چشم تو مي ديد

اگه گفتم خدا حافظ نه اين که رفتنت ساده ست

نه اين که ميشه باورکرد دوباره آخر جاده ست

خدا حافظ واسه اين که نبندي دل به روياها

بدوني بي تو و با تو همينه رسم اين دنيا

خدا حافظ خدا حافظ همين حالا
 

+نوشته شده در دوشنبه 1 مرداد1386ساعت17:25توسط نوا | |