|
دلم گرفت از اين روزا‚از اين روزاي بي نشون از اين همه در به دري‚از گردش چرخ زمون دلم گرفت از آدما از آدماي مهربون از اين مترسكهاي پست‚از همدلاي همزبون تو هم كه بي صدا شدي آهاي خداي آسمون آهاي خداي عاشقا تويي فقط دلخوشيمون آره دلم خيلي پره از غمهاي رنگ و وارنگ از جمله دوست دارم‚دروغاي خيلي قشنگ دلم گرفت از اين روزا‚از آدماي مهربون از تو كه با ما نبودي‚از اون خداي آسمون
خداحافظي گريه در يك غروبه خداحافظي رنگ دشت جنونه خداحافظي غم توي كوله باره خداحافظي غم ناله قطاره يك خط يادگاري رو ديوار نوشتم دلو جا گذاشتم‚بريدم گذشتم دو تا قطره اشك روي شيشه حيرون يكي گريه من‚يكي ناله بارون چه غمگينه جاده‚ چه بي رحمه رفتن جدا ميشم از تو‚ جدا ميشي از من يك قلب مسافر‚ يك مرغ مهاجر با يك دفتر از خاطرات قديمي جدا ميشه از لحظه هاي صميمي
رفتم،مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
در آرزوی بازگشت و سر زدن آفتاب وصال تو،
به سوی تو قدم برمیدارم شمرده شمرده... نمی دانم مقصد کجاست؟ ولی بی هدف در کوچه پس کوچه های زندگی قدم بر میدارم... برگهای بید مجنون خانه مان کم کم رنگ زردی به خود می گیرند... منم خیلی وقته که تو پاییزم ولی خبر ندارم... فصلی دیگر بدون تو برایم آغاز گشته... و من دیگه هیچی نمیدونم... و یا اینکه نمی توانم شکست را باور کنم... شاید روزی برایم بهار باشد ولی اون روز هم خیلی دوره حتی خیلی دورتر از تصوراتم... دیگه کاسه صبرم لبریزتر از همیشه شده... دیگه نیستی که واسم کاسه بزرگتری بیاری و بهم امید بدی که تحمل کن... میدونم برای همه عشق اولش زیباست و هر چی بیشتر میگذره بیشتر در این دریا پر تلاطم فرو میروند... و چه زیباست که تو شناگر قابلی باشی و از پس موجها بربیایی... ولی من خیلی کوچیکم حتی کوچکتر از یک مورچه که تو بهش ترحم میکنی زیر پات له نشه... ولی من نا خواسته یا خواسته له شدم...! بگذریم که آیا زیر پای تو له شدم؟ یا زیر پای سرنوشت؟ به هر حال بذار بگم که زیر پای سرنوشت! تا همه نگن تو عشق واسه زیبایهاش می خواستی و حالا که به آرزوت نرسیدی می خواهی معشوقت را محکوم کنی...! من تو رو با همه وجودم می خواستم... الانشم این دردها را به جونم می خرم و میکشم... آره سخته برام بی تو بودن وبی تو موندن... ولی این درد تنهایی و بی تو بودن را با یاد اون روزهای بهاریمون تحمل میکنم... دارم از تو می نویسم از تویی که همه احساسم بودی... از تویی که تنها مونس و همدم تنهایهایم بودی... مگه تو خالق آرزوهایم نبودی...؟ چرا بودی... ولی خواستی دیگه نباشی... من چی می تونم بگم در مقابل بی وفایی تو... من هیچ وقت فکر نمی کردم تو عهد و پیمان سرت نمیشه... به خدا فکر نمی کردم... مه غلیظی زندگیم را فرا گرفته... آرزوها در این برهوت قابل رویت نیستن... چه برسه به روزهای روشن... سکوت به همراه زوزه ی باد فضای سنگینی را در اینجا حکمفرما کرده... انگار با تو بودنی هیچ وقت نبوده... بوی تند بی مهری به مشام میرسه... چشمه اشکام خشکیده... دیگه از طراوت و صدای شر شر چشمه ساران خبری نیست... هیچ بلبلی هم در این بلاد نغمه سرایی نمیکنه... هیچ گلی هم در این خاک اسیر نمی روید... انگار عاشق دل خسته بدون لالایی به خواب عمیق زمستانی فرو رفته... چه غریبن عاشقا تو این دنیا... تا می خوان بگن ما هم هستیم پشتشون خالی میشه از وفای روزگار و یار... هیچکی به فکر ما نیست... ما فراموش شدگان این دیاریم... بخواب ای عاشق... دیگه از خواب پا نشو تا بهارو لمس نکردی... بخواب که بودن و نبودنت برای هیچکس مهم نیست... دیدی که عاشقی چی به روزت که نیاورد... حقیر شدی... خیلی هم حقیر شدی... بخواب... بخواب عزیز... دیگه هیچ وقت بیدار نشو... حیف چشمای عاشقت نکرده که به روی این دنیا باز بشه... یه وقت گول زر و برق این دنیا رو نخوری... همین بیصدا خرد شدن برات بسه.. بسه...
سهیل اسمانم روشن شمع محفلم نبض نبض خندیدنت رامی خواهم.
|
About![]()
کسی که بی من ماند Archivesمهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 Authorsنواآوا Links
قسم
جاوا اسکریپت |