تبليغاتX
×××عاشـــــق پاییـــــــــز×××

×××عاشـــــق پاییـــــــــز×××

 

 

كوروش منم شهریار روشنایی

برای من
كه برادر بینایان و غمخوار
خستگانم
زنان به جالیز و
دبیران به دیر و
سواران به صحرا یكی ست
همه خان و مان من اند.
من كوروشم
و تنها نجات جهان به
ارامشم باز خواهد اورد

من پسر پادشاه انشان و
مشعل دار مردمانم
دلیری و دانایی
ثروت بی زوال ملت من است
و من با همدلی مردمانم بود
كه كاریزها و رودها روان كرده ام
سدهاساخته و شهر ها بنا كرده ام

و من برای شما
بوی خوش و
خواب آرام و
زندگی زیبا
...
برای شما مردمان بزرگ
ارزو میكنم.

من كوروشم
پسر ماندانا و كمبوجیه
كه با شما سخن میگویم
شادمانی از آن شماست به عاقبت كار
و او كه شادمانی مردم را
نمی خواهد
از ما نیست
او برده بی مزد اهریمن است

زنان میهن من بزرگ و برازنده اند
خان و مان ملت من،شادمان
و سترگ است
پدران ما دانا و
فرزندان ما دلیرند
بدین دلیل هرگز شكست نخواهیم خورد
بدین دلیل هرگز فریفته نخواهیم شد

من كوروشم
شاه شاهان شما
و من این كتیبه را به نوترین
خط خداوند نوشته ام
نوشته ام تا قانون بر قبیله
آدمی
فرمان براند

1

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 26 مهر1386ساعت0:36توسط نوا | |

 

سلامبرای تو می نویسم . تویی که مرا با عشق خویش خلق کردی .تویی

 که پرواز به من آموختی بدون بالی برای گشودن . پر پرواز به من دادی

 بی آنکه خویش بر بال هایم بنشینی و اوج گرفتنم را به نظاره روی. خلقم

 کردی از هیچ ولی دوباره ویرانم کن که خود طاقت ویران کردن ندارم

 . بی تو هیچم و تو می دانی. تو می دانی وجودم را بر وجودت بنا نمودی

 و چه قصر سست بنیادی . قصری که تو بر دریاچه ی هوس ساختی و

من بردشت نام آور عشق. تو ندانستی چه می کنی با قلب یخ زده ی من

 ومن می دانستم طریق دل بستن را.می سرودم عشق را بی آن که بدانم

قافیه را .می کشیدم پروانه را بر بوم گونه هایت بی آن که بدانم شمع 

چیست.دیگر گل را باور ندارم . نمی توانم آسمان را باور کنم.رفتی...

. سفرت به خیر

 

+نوشته شده در یکشنبه 1 مهر1386ساعت15:30توسط نوا | |

 

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد

طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم



یادمان باشد اگر این دلمان بی کس شد

طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم



یادمان باشد که دگر لیلی و مجنونی نیست

به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم



یادمان باشد که در این بهر دو رنگی و ریا

دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم



یادمان باشد اگر از پس هر شب روزیست

دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم



یادمان باشد اگر شمعی و پروانه به یکجا دیدیم

طلب سوختن بال و پر کس نکنیم

+نوشته شده در یکشنبه 1 مهر1386ساعت15:19توسط نوا | |