تبليغاتX
×××عاشـــــق پاییـــــــــز×××

×××عاشـــــق پاییـــــــــز×××

پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی، می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد



رفت. آهسته آهسته می خزید. دشوار و کند... و دورها همیشه دور بود.



سنگ پشت، تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را چون اجباری بر دوش می کشید.

 پرنده ای در


آسمان پر زد، سبک؛ و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت : این عدل نیست، این عدل نیست.

 

 کاش پشتم را این همه سنگین نمی کردی، من هیچگاه نمی رسم، هیچگاه... و در لاک سنگی

 

خود خزید به نیت نا امیدی.



خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد. زمین را نشانش داد. کره ای کوچک بود. و گفت :

 

 نگاه کن، ابتدا و انتها ندارد.

 

هیچ کس نمی رسد. چون رسیدنی در کار نیست،‌فقط رفتن است. حتی اگر اندکی.



و هر بار که می روی رسیده ای و باور کن انچه بر دوش توست تنها لاکی سنگی نیست،

 

 تو پاره ای از هستی را بر دوش می کشی. پاره ای از مرا.



خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت. دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راه ها چندان دور؛

 

سنگ پشت به راه افتاد و گفت :

 

 رفتن؛ حتی اگر اندکی. و پاره ای از «او» را بر دوش کشید.

+نوشته شده در پنجشنبه 24 آبان1386ساعت0:34توسط نوا | |

 

 

راز عشق در آن است که به يکديگر سخت نگيريم . عشقي که آزادانه هديه

نشود اسارت است. راز عشق در آن است که در سکوت دست يکديگر را

بگيريم.کم کم ياد ميگيريم که بدون کلام رابطه برقرار کنيم.راز عشق در

مراعات حال ديگريست.هر قدر ملاحظه ي حال ديگران را ميکني ، کسي را

که دوست داري بيشتر ملاحظه کن.راز عشق در آن است که به محبوبتان

قدرت و آرامش بدهيد و از او قدرت و ارامش دريافت کنيد، اما نه با اصرار.! راز

عشق در آن است که حقيقت اصلي عشق (يعني تفکر) را از ياد نبري ، آيا

يک رابطه ي دراز مدت مهم تر از اختلافات کوچک و زود گذر نيست؟راز

عشق در آن است که به عشق ،بيشتر از يکديگر احترام بزاريد،زيرا عشق

هديه ي از خداوند است...

+نوشته شده در دوشنبه 21 آبان1386ساعت13:56توسط نوا | |

 

 

صدف سینه من عمری


گهر عشق تو پروردست


كس نداند كه درین خانه


طفل با دایه چه ها كردست


همه ویرانی و ویرانی


همه خاموشی و خاموشی


سایه افكنده به روزنها


پیچك خشك فراموشی


روزگاری است درین درگاه


بوی مهر تو نه پیچیدست


روزگاری است كه آن فرزند


حال این دایه نپرسیدست


من و آن تلخی و شیرینی


من و ‌آن سایه و روشنها


من و این دیده اشك آلود


كه بود خیره به روزنها


یاد باد آن شب بارانی


كه تو در خانه ما بودی


شبم از روی تو روشن بود


كه تو یك سینه صفا بودی


رعد غرید و تو لرزیدی


رو به آغوش من آوردی


كام ناكام مرا خندان


به یكی بوسه روا كردی


باد هنگامه كنان برخاست


شمع لبخند زنان بنشست


رعد در خنده ما گم شد


برق در سینه شب بشكست


نفس تشنه تبدارم


به نفس های تو می آویخت


خود طبعم به نهان می سوخت


عطر شعرم به فضا می ریخت


چشم بر چشم تو می بستم


دست بر دست تو می سودم


به تمنای تو می مردم


به تماشای تو خوش بودم


چشم بر چشم تو می بستم


شور و شوقم به سراپا بود


دست بر دست تو می رفتم


هركجا عشق تو می فرمود


از لب گرم تو می چیدم


گل صد برگ تمنا را


در شب چشم تو میدیدم


سحر روشن فردا را


سحر روشن فردا كو


گل صد برگ تمنا كو


اشك و لبخند و تماشا كو


آنهمه قول و غزل ها كو


باز امشب شب بارانی است


از هوا سیل بلا ریزد


بر من و عشق غم آویزم


اشك از چشم خدا ریزد


من و اینهمه آتش هستی سوز

 
تا جهان باقی و جان باقی است


بی تو در گوشه تنهایی


بزم دل باقی و غم ساقی

+نوشته شده در یکشنبه 6 آبان1386ساعت15:55توسط نوا | |

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،


و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،


و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،


و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.


آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،


بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.


****

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،

 
از جمله دوستان بد و ناپایدار،


برخی نادوست، و برخی دوستدار


که دستکم یکی در میانشان


بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.

****


و چون زندگی بدین گونه است،


برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،


نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،


تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،


که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،


تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.


****
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی


نه خیلی غیرضروری،


تا در لحظات سخت


وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است


همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه‌دارد


****


همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی


نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند


چون این کارِ ساده‌ای است،


بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند


و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی.


****


و امیدوام اگر جوان هستی


خیلی به تعجیل، رسیده نشوی


و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی


و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی


چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد


و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.


****


امیدوارم سگی را نوازش کنی


به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی


وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد.


چرا که به این طریق


احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

 
****


امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی


هرچند خُرد بوده باشد


و با روئیدنش همراه شوی


تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

 
****


بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی


زیرا در عمل به آن نیازمندی


و برای اینکه سالی یک بار


پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است»


فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!


****


و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی


و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی


که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان


باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.


 

+نوشته شده در سه شنبه 1 آبان1386ساعت15:46توسط نوا | |