تبليغاتX
×××عاشـــــق پاییـــــــــز×××

×××عاشـــــق پاییـــــــــز×××

آرامش

من فرو افتادن برگها را در امتداد تنهاییم باور نمی کنم .مهربانی نیست بودنم را به من بفهماند تا پاییزان دلم از بین برود و دیگر صدای خش خش برگها را نشنوم و مرگ روحم را در فرود غم انگیز برگها نبینم

 کاش قلبم در د پنهانی نداشت چهره ام رنگ پریشانی نداشت کاش برگهای آخر تقویم عشق حرفی از یک روز بارانی نداشت کاش می شد راه عشق را بی خطر پیمود و قربانی نداشت

 این روزها که از همه سایه ها و آدمهای رنگی دلم به درد آمده است تنها به پنجره ای که عطر آرامش تو را می پراکند چشم دوخته ام

هرگاه احساس کردی که گناه کسی آنقدر بزرگ است که نمی‌توانی او را ببخشی بدان که اشکال از کوچکی روح توست، نه از بزرگی گناه او

 

 

 

مرگ حقیقی ترین واقعیت زندگی ما که آن را فراموش کرده ایم.

 

 

 چنان زندگی کن که کسانی که تو را می شناسند، اما خدا را نمی شناسندبه واسطه آشنایی با تو، با خدا آشنا شوند

 

 

 

 پلکهای مرطوب مرا باور کن ، این باران نیست که میبارد ، صدای خسته ی من است که از چشمانم بیرون میریزند...

 

 

فرقی نمی‌كند گودال آبی كوچك باشی یا دریای بیكران، زلال كه باشی آسمان در توست.

 

 

 

+نوشته شده در جمعه 21 دی1386ساعت23:0توسط نوا | |

 

 

تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست

گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست

غم آن قدر دارم که می خواهم تمام فصلها را

بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست

حّوای من! بر من مگیر این خودستایی را که بی شک

تنهاتر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست

آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم

تا روشنم شد در میان مردگانم همدمی نیست

همواره چون من نه! فقط یک لحظه خوبِ من بیندیش

" لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست"

من قصد نفی بازیِ گل را و باران را ندارم

شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست

شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آن را

در دستهای بی نهایت مهربانش مرهمی نیست

شاید و یا شاید هزاران شاید و دیگر اگرچه

اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست

 

+نوشته شده در جمعه 21 دی1386ساعت1:14توسط نوا | |

فقط تو

 

گاه گاهی که دلم می گیرد

به تو می اندیشم

خوب در یادم هست

چه شبی بود آن شب!

تو همان نوگل دیرینه و من

برگ زردی که فتاده است به خاک

و من اندر عجب این دیدار

که تو بعد از سال ها

هم چنان زیبایی!

کاش می دانستی

که چه کردی با من

در همان لحظه که لبریز ز شوقت بودم

چشم بر گرداندی

و مرا سوزاندی

من سراپا همه چشم

تو دریغ از یک نگاه

دل که سرشار ز عشق ،

چشم من غرق حضور،

دست هایم بی تاب،

در خیالم همه تو!

و تو از سنگ و نگاهت بی رنگ

آن زمان که به تو روی آوردم

خوب می دانستم

که چه در سر داری

لیک و اما که نشد

تا ز تو دل بکنم

بارها می دیدم

بین من و تو فاصله ها بسیار است

بارها می خواندم

که دلت در گرو اغیار است

نپذیرفتم باز

چشم به راهت ماندم

پیش پایت چه حقیر می ماندم

قلب پاکم چون فرش

زیر پایت افتاد

دست هایم در تب عشق تو هر دم جان داد

و تو چون کوه یخی

همه را خشکاندی

پشت پایت چه غریب

اشک هایم می ریخت

تارو پودم همه یکباره گسیخت

من گمان می کردم

دل تو مال من است

چه خیالات خوشی!

ولی افسوس و دریغ!

قاتل جان من است

یاد من باشد اگر باز نگاری دیدم

نکنم هیچ نگاه

نکنم باز خطا

دور دل نیز حصاری بکشم

نغمه ی عشق فراموش کنم

همه را از دل خود می رانم

از همه می گذرم

به جز از عشق تو ای بلبل شیرین سخنم!

 

+نوشته شده در جمعه 21 دی1386ساعت1:8توسط نوا | |

 

دلم...

دلم را که از دست می دادم. نه، نه، خودم راکه از دست می دادم، خیال میکردم

تمام دنیا را به دست خواهم آورد و تو مال من خواهی شد. اما چه زود فهمیدم

که دیر شده است و چقدر دیر شده بود.

دیگر نه خودم را داشتم ، نه تو را و نه تمام دنیا را . همه چیز را از دست داده بودم ،

همه چیز. و چقدر دنبال تمام آن چیزهایی گشتم که گم کرده بودم اما دیگر یادم

نمی آمدچه چیزهایی را گم کرده ام . حالا مات و مبهوت و حیران نمی دانم سر از

کجا دراورده ام و نمی دانم چه چیزی جای منی را که گم گشته ام گرفته است .

بیا و ویران کن وجودم را ، آجرهای سنگی بی احساس را بردار و مرا از نو بساز ،

 زیر پایم سیمان بریز تا از جایم تکان نخورم . جای چشمهایم آینه ای بگذار تا من

کور شوم و تمام دنیا خودشان را ببینند. و آونگ ساعتی راپیدا کن و در دلم بگذار

 تا لحظه های باقیمانده عمرم را به لحظه های فراموش شده خاطراتم پیوند دهد.

دستها، گوشها و لبانم را ... . فقط از پشت آینه ها جایی بگذار برای اشک ریختنم

 تا هیچکس گریه کردنم را نبیند و باز پتک بی اعتناییت را بردار و بر سرم بکوب ،

بیل و کلنگ ات را بر دار و بشکن مرا .

نمی دانم ! این من نیستم ، بیا و مرا در هم شکن . بیا و ... .

+نوشته شده در چهارشنبه 19 دی1386ساعت16:41توسط نوا | |

 

باز با من تا آخر دنیا می مانی ؟؟

 

حس غریبی دارم
 حس تنهایی ِ غریبی
 مثل آنروزها که نبودی
 حس کسی که ماه ها تمام ِ کوچه های بی چراغ ِ منتهی به تو را دوید
 و کسی از او نپرسید
 که در سرش چه می گذرد
    چه رسد به دلش!
 خسته ام فرشته ی من
 در تمام این
چند
ماه  ِ متفاوت ِ گذشته
 به اندازه ی دویدن های این سه روز خسته نبوده ام
 مانده ام با یک خانه پر از بوی تو ...
 نگاهم به هر طرف که می رود تو را می بیند ...
 جای خالی ات خیلی آزارم می دهد ...
 آزرده می شوم و دلتنگ ...
 دلتنگ تو ... دلتنگ حرفهایت ... دلتنگ آغوش گرمت ...دلتنگ بوسیدنت حتی ...
 آزرده ام از دیدن روزهای تلخ بی تو بودن و آزرده که می شوم به همه می پرم
 تو نیستی و جای تو را هیچ خدایی پر نمی کند ...
 این روزها
 پی ِ هر شبی که می گذرد ، روزی از عمرم کم می شود
 تمام نیرویم را با خود می برد
 بی هیچ اغماضی همه اش را می طلبد
 فرو می کشد
 و من تمام می شوم و تُهی
 در آخر
 تنها تو در این فضای تهی، ته نشین می شوی
 و زمزمه ای در سرم مرور می شود:
 " ...باز با من تا آخر دنیا می مانی ؟؟ "
 می دانم تنها مسبب دوری از تو و این احساس خلاء و تنهایی مرگ آور ، خودم بوده ام !!
 دلتنگم ...

 

+نوشته شده در سه شنبه 18 دی1386ساعت14:31توسط نوا | |

من از...

من از یک شکست عاشقانه می آیم . بگذارهمه برای اعتراف تلخ سرزنشم کنند. شکست نه برای پنهان کردن است نه بهانه پنهان شدن.
می گویند از صبح بنویس از آفتاب ومن چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت باران پنجره چشمانم را شسته است. همه دلشان نقش های مثبت می خواهد و آدم های خوشحال. بی ستاره ام و زرد با طعم معطر پاییز که حضورش تنها معجزه لحظه های تنهایی من است.
قیمت وفا شاید گران تر از آن بود که بهانه دوست داشتنی زندگیم از عهده داشتنش بر آید.
سقف اعتماد تعمیری ست.مدام چکه می کند. آغوش ترانه ها همچنان از عطر تن او که باید پر باشد خالی است. نمی توانم باورش کنم نه رفتنش را و نه ماندنش را.
مهم نیست تمام سرزنش ها را می پذیرم به بهانه تولد حقایق غم انگیزی که درد را به درد می آورد و آتش را می سوزاند. این دل دیوانه همیشه یک پادشاه مغرور حقیقی داشته است . اگر ترانه ها ثمره تخیل بود به جنون نمی رسید. اعتراضی نیست  کسی که به او نمی رسد به جنون رسیده از او راضی است. خلاصه غم سنگینی است اگر سر نخواستن دلی دعوا باشد. اما همیشه حق با برنده ها نیست. می شود در عین بازنده بودن سربلند بود و او را از کوچه پس کوچه های دنیا گدایی کرد.
قرار بود حقیقت را بگویم سخت است. بی علاج است. دانستنش آدم را کم کم می کشد.گریه شبانه می آورد.
سکوت می کنم تا به خاک سپردن آخرین خاکسترهای آرزوی بر باد رفته ام آبرومندانه باشد. گریه می کنم با شکوه مثل اقیانوس بلند مثل اورست. او نمیشنود و نمی داند که ماه خوشبختی مشترک همه بی ستاره هاست .

 

+نوشته شده در سه شنبه 18 دی1386ساعت14:19توسط نوا | |