|
یارب مرا یاری بده،تا خوب آزارش كنم رنجش دهم زجرش دهم،زارش كنم،خوارش كنم از بوسه های آتشین از خنده های دلنشین صد شعله در جانش كنم رامش كنم، رامش كنم در پیش چشمش ساغری، گیرم ز دست دلبری از ننگ آزارش دهم،از غصه بیمارش كنم بندی به پایش افكنم،گویم خداوندش منم چون بنده در سودای زر،كالای بازارش كنم گوید بیفزا مهر خود،گویم بكاهم مهر خود گوید كه كمتر كن جفا، گویم كه بسیارش كنم چون بینم آن شیدای من،فارغ شد از سودای من منزل كنم در كوی او، باشد كه دیدارش كنم گیسوی خود افشان كنم جادوی خود پژمان كنم با گونه گون سوگندها بار دگر یارش كنم چون یار شد بار دگر كوشم به آزار دگر تا این دل دیوانه را راضی ز آزارش كنم
براي دو روح چه چيز با شکوه تر از اين که احساس کنند به هم پيوسته اند تا در سکوت خاطرات نگفتني به يکديگر توان ببخشنند
پيشاپيش سال نو مبارك سلامت دنيا رو برات شاد شاد و شادي و برات دنيا دنيا آرزو ميکنم
بهترين دوست اون دوستي كه بتوني باهاش روي يك سكو ساكت
دل درد هایم را همیشه با مسکن درد دل مداوا میکنم دلم درد و دردم دل می خواهد این روزها دیگر حتی بیدلی هم باب نیست دیگر هیچم و در خلوت دل بدنبال گل یا پوچی میگردم و باز هم اشتباه حدس میزنم دست چپتو باز کن! دیدی باز پوچ بود و من گل را به تو هدیه داده بودم و تو پوچ را به من نه من برای تو دیگر گل خواهم بود و نه تو برای من پوچ جفت هیچ...... بازی تمام شد. نقطه سر خط بی خطیهای دفترم می رویم تا سر در گم بمانیم ((درد را از هر طرف بخوانیم درد است))
باز تکرار می شود و من از این تکرار خسته ام برای دوباره آمدن نیز خسته ام کاش از این دوباره معافم کنند...کاش ... دستهای سردش هنوز امید به گرم شدن داشت او امید وار بود ولی امید کابوسی بود که هرگز به حقیقت نمی پیوست ... و باز مرور خاطراتی که نمی دانم دوستشان دارم یا نه !!! دریچه ی کوچکی که تار عنکبوت بسته است دستهایم را دراز میکنم تا تمام تار ها را بنوازم دلم تنگه و دلم تنگ و دلم تنگ....چرا بر شیشه ی دل میزنی سنگ؟! هنوز دستهای من کوتاه و آن دریچه بلند است روی سر پنجه ی پا بلند می شوم نه تلاشم بیهوده است ... نمی خواهم این تکرار را نمی خواهم این تولد را نمی خواهم
تمام بغضهایم را پشت پرده جا می گذارم تا مبادا خورشید طلوع نکند.دلواپسیها ودلتنگیها تمام انتظار کشیدنها را لای بقچه ای که مادر بزرگم برایم هدیه اورد می پیچم و یک گره کور هم به ان میزنم تا دیگر هوس شکستن دلم را نداشته باشند..من میدانم که دنیا محل گذر است چگونه بنویسم احساسی را كه
تلخي اين لحظه ها ديدنم را تاب نيست! کاش مي شد بر بندم کوله بارم را: کسي که هزار سال زيسته بود! روز خط نخورده باقي مانده بود..پريشان شد وآشفته وعصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت.خدا سکوت کرد.دلش گرفت وگريست وبه سجاده افتاد. خدا سکوتش را شکست وگفت:عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بدو بيراه وجارو جنجال از دست دادي.تنها يک روز ديگر باقي است. بيا لااقل اين يک روز را زندگي کن. لابلاي هق هقش گفت:اما با يک روز با يک روز چکارمي توان کرد........ خدا گفت:آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند. گويي که هزار سال زيسته است. آنکه امروزش را در نمي يابد.هزار سال هم به کارش نمي آيد. آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت وگفت:حالا برو زندگي کن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حرکت کند.مي ترسيد راه برود.مي تر سيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد........ بعد با خودش گفت:وقتي فرداي ندارم.نگه داشتنه اين زندگي چه فايدهاي دارد؟ بگذار اين يک مشت زندگي را مصرف کنم. آن وقت شروع به دويدن کرد. زندگي را به سرو رويش پاشيد.زندگي را نوشيد.زندگي را بوييد. چنان به وجد آمد که ديد ميتواند تا ته دنيا بدود.مي تواند بال بزند.ميتواند پا روي خورشيد بگذارد. او در آن روز آسمانخراش بنا نکرد.زميني را مالک نشد.مقامي را به دست نياورد.اما........ در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد. روي چمن خوابيد . کفشدوزکي را تماشا کرد سرش را بال گرفت وابرها را ديد. به آنهاي که نمي شناختنش سلام کرد وبراي آنها که دوستش نداشتند از ته د ل دعاکرد . او در همان يک روز آشتي کرد وخنديد وسبک شد ولذت برد وسرشارشد و بخشيد و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او همان يک روز زندگي کرد. اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند . امروز او در گذشت ..............کسي که هزار سال زيسته بود!
سکوت شبهای سیاه و بی صدا پر از بهانه های دل برای توست هر ثانیه لحظه شماراین سکوت درحسرت لحظه ای خندیدن توست درگیر و داردیدن خورشید شب درجست و جوی ردپای دل توست پیدا نمی کند تو را اما هنوز هر شب میان آسمان درپی توست قهراست حتی آسمان با این غریب تنها نیاز من فقط بخشش توست شبها صدای ناله های جغد شب تنها صدا در قحطی آواز توست میسوزم هرشب درفراق زلف تو پروانه ی قلبم پی شعله ی توست آسان نیافتم من نگین عشق را تقدیم این جانم بهای عشق توست
"همه آرزويم اما چه كنم ؟ شكسته بالم " من و بغض بي قرارم كه دلي دگر ندارم نفسي دگر ندارم آرزو درون من مــــــــرد به دلم بهانه افســــرد به دلم نــــــــــوا ندارم دل من پر است از درد به خــــــدا شفا ندارم چون " تو " را دگر ندارم كافرم خدا ندارم
چی بگم ابری و بارون نمیشی
اینجا منم که ایستاده ام استوار در مقابل زمان استوار در مقابل عمر و استوار در برابر مرگ ... ! صدای دردناک شکستن استخوانهایم را در جنگ با زمان احساس می کنم ... ! صدای سوزناک کوفتن طبله ثانیه ها را در نهانخانه عمر احساس می کنم ... ! اما همچنان استوار ایستاده ام استوار در مقابل عشق استوار در مقابل احساس و استوار در برابر شیاطین ... ! بوی خون داغ و سوختن قلبم را در جنگ با عشق احساس می کنم ... ! بوی سوختن برگه های کتابم را در جنگ با احساس ، می فهمم ... ! اما همچنان استوار ایستاده ام احساس می کنم که گردباد زمان آنچنان بر پیکرم می زند ، که پوست و گوشتم را همچون لاشخوری گرسنه ، می درد ... ! اما همچنان استوار ایستاده ام آنقدر استوار خواهم ایستاد که ، پسمانده استخوانهایم را در نبرد خویشتن با دستان خود دفن کنم ... !
تكیه كردیم به هم، من به تن ،تن به من، هر دو خسته شده بودیم،من از تن و تن از من،دیگر تحمل همدیگر را نداشتیم. بالاخره این خستگی ما را هم خسته كرد،پشت كردیم به هم و قرار شد هر كس برود سراغ كار خودش. وقتی كه من روبروی تن ایستادم با ناباوری به او نگاه میكردم .پاهای گذر زمان بد جوری این تن را له كرده بود حق داشت اینقدر خسته و فرتوت باشه.به چشمهایش نگاه كردم دیدم از فرط تعجب از حدقه در آمده بود.هم متعجب بود و هم غمگین،با دیدن من دیگر نتوانست روی پاهایش بند شود،بند بند پاهایش لرزید و پیكره اش سر خورد و نشست،سرش را میان دو دست گرفت و چشم به زمین دوخت. مگر چه دیده بود كه اینقدر بهم ریخته بود؟دیدم یك علامت سوال بزرگ روی سرم در آمده!تصمیم گرفتم كه یك آبی ،آیینه ای پیدا كنم و ببینم چه بلائی سر من آمده كه تن لرزیده و از هم پاشیده شد.دست بر قضا یك آینه پیدا كردم و من مقابل آن آینه ایستادم.وای چه بلائی سر من آمده بود!!!!!!!!!!!تمام سطح من پر بود از لكه های سیاه،تك خالهای سفیدی هم بود اما آنقدر كم بود كه گم میشد.چه هیئت بی شكل و نا موزونی!فقط توی چشمهایم تك ستاره ی انتظاری سو سو میزد. یكباره چیزی تو جهم را به خود جلب كرد.خدایاااا این دیگر چیست؟اسمش چیست؟؟چرا شكل و تركیبی ندارد؟خوب به آن دقت كردم. هزار پاره ی هزار چاكی بود كه نمیدانم چه بر سرش آمده بود.هر چه فكر كردم نفهمیدم چیست.نزدیكتر رفتم و تلنگری بهش زدم، درد عظیمی سراسر من را فرا گرفت. وقتی درد كمی فروكش كرد.آن هزار پاره ی هزار چاك را زیر و رو كردم. یك خال روشنی میان آنهمه چاك و خراش خود نمائی میكرد. دست بر سرش كشیدم، یك جرقه توی یادها و خاطراتم زده شد.تازه فهمیدم كه این هزار لای هزار چاك همون دله!وای از این دل و دلی دلی كردناش. دل رو برداشتم و رفتم تا رسیدم به گستره ی آبی و زلال دریا، دل رو زدم به دریا............... غیر از همان تك خال دل كه عشق بود هیچی نماند. دل هزار تكه حل شد توی دریا و محو شد .تك خال دل رو برداشتم و برگشتم سراغ تن، تن كه دید دل رو زدم به دریا، آنهم دلشو جزغاله كرد و خاكسترش رو داد به دست باد، هر چه بادا باد.............................. دوباره من تكیه زدم بر تن ، تن تكیه زده بر من
حالمان بد نیست غم کم می خوریم آب می خواهم، سرابم می دهند خود نمیدانم کجا رفتم به خواب خنجری بر قلب بیمارم زدند دشنه ای نامرد بر پشتم نشست سنگ را بستند و سگ آزاد شد عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام عشق اگر اینست مرتد می شوم بس کن ای دل نابسامانی بس است در میان خلق سردرگم شدم بعد ازاین با بی کسی خو می کنم نیستم از مردم خجر بدست بت پرستم،بت پرستی کار ماست درد می بارد چو لب تر می کنم من که با دریا تلاطم کرده ام قفل غم بر درب سلولم مزن! من نمی گویم که خاموشم مکن من نمی گویم که با من یار باش من نمی گویم،دگر گفتن بس است روزگارت باد شیرین! شاد باش آه! در شهر شما یاری نبود وای! رسم شهرتان بیداد بود از درو دیوارتان خون می چکد خسته ام از قصه های شوم تان اینهمه خنجر دل کس خون نشد آسمان خالی شد از فریادتان کوه کندن گر نباشد پیشه ام عشق از من دور و پایم لنگ بود گر نرفتم هر دو پایم خسته بود هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه! هیچ کس اشکی برای ما نریخت چند روزی هست حالم دیدنیست گاه بر روی زمین زل می زنم حافظ دیوانه فالم را گرفت ما زیاران چشم یاری داشتیم
دل بارون زده من هنوزم تو جاده مونده تو مسیر خلوت شب ساده و پیاده مونده *********************** نه نوازش نسیمی نه صدای تک سواری توی فصل بی کسی ها نه پرنده نه بهاری *********************** باورم همیشه این بود که بشم شقایق تو تو بشی برام یه ریشه من همیشه عاشق تو *********************** باورت همیشه این بود می مونم با یک بغل غم من از اول می دونستم که چشام میشه پر از نم *********************** و تو ای بهونه من ! منم و ترانه هایم منم و دو پلک خسته نگو از بهونه های
به چیز های ندیده مجرمم به آب هایِ نخورده / كه دستانم عطرِ گنگِ این حوالی را گرفته و ماهی هایِ قرمز از چشمانم كوچ می كنند ! به چیز های ندیده مجرمم اگر گرگ ها پیراهنم را پیش پدر گرسنه می نالند پیراهنم كه از سیب می رقصد در كفِ تو بود رفت و هنوز رنگ به رنگِ بهانه های برگِ پاییزم ! صدایم را كوتاه تر از آسمان تَر می كنم به باد از انگشتانِ نیلی خاكسترم انتظار بویِ گندم ندارم ساعتم كه زنگ می خورد محرم است و در چاه ترین نقطه ی زمین باران می زند كه ایستاده ام كنارِ چاقو قندِ دریا را در دلم آب می كنم و برایِ هر لحظه از سر انگشتانت تولدی دوباره می یابم به چیز های ندیده مجرمم اگر در چشمانم چاه می كنند ... |
About![]()
کسی که بی من ماند Archivesمهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 Authorsنواآوا Links
قسم
جاوا اسکریپت |