تبليغاتX
×××عاشـــــق پاییـــــــــز×××

×××عاشـــــق پاییـــــــــز×××

 

یارب مرا یاری بده،تا خوب آزارش كنم

رنجش دهم زجرش دهم،زارش كنم،خوارش كنم

از بوسه های آتشین از خنده های دلنشین

صد شعله در جانش كنم رامش كنم، رامش كنم

در پیش چشمش ساغری، گیرم ز دست دلبری

از ننگ آزارش دهم،از غصه بیمارش كنم

بندی به پایش افكنم،گویم خداوندش منم

چون بنده در سودای زر،كالای بازارش كنم

گوید بیفزا مهر خود،گویم بكاهم مهر خود

گوید كه كمتر كن جفا، گویم كه بسیارش كنم

چون بینم آن شیدای من،فارغ شد از سودای من

منزل كنم در كوی او، باشد كه دیدارش كنم

گیسوی خود افشان كنم جادوی خود پژمان كنم

با گونه گون سوگندها بار دگر یارش كنم

چون یار شد بار دگر كوشم به آزار دگر

تا این دل دیوانه را راضی ز آزارش كنم

+نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت14:30توسط نوا | |

براي دو روح چه چيز با شکوه تر از اين که احساس کنند به هم پيوسته اند تا در سکوت خاطرات نگفتني به يکديگر توان ببخشنند
جرج اليوت

زماني که شکوفه هاي قرمز در آمدند
شاخه اي از ان را بچين به نزد من بيا
تا اين نشانه اي از عشق مان باشد
وانگ وي

عشق خود يک عذاب است اما محروم بودن از آن مرگ است
شکسپير


دنيا فقط به عشق نياز دارد به عشق شيرين
اين را وقتي غمگينم مي فهمم
بهتر است عاشق باشيم و ببازيم تا اين که هرگز عاشق نباشيم
آلفرد تنيسون

سخاوت من مانند دريا بيکران است هر قدر عميق تر و بيشتر عشق بورزم. بيشتر خواهم داشت و هر دوي مان جاودان خواهيم بود
شکسپير-روصو و جوليت

عشق تمامي احساسات را بر مي انگيزد احساساتي که بدون عشق چيزي جز پوچي نيستند
رابرت ساواتي

زندگي يعني عشق تمام چيزهايي که من فهميدم به اين خاطرفهميدم که عشق مي ورزم
هر چيزي که هست هر چيزي که وجود دارد به اين دليل است که عشق مي ورزم
تولستوي- جنگ وصلح

کلمه اي که ما را از تمام مسائل و دردها آزاد مي کند آن کلمه عشق است
سوفوکل

حتي اگر آن را پنهان کنم در صورتم عشق و انس من آشکار است
چند دفعه از من پرسيده بود چيزي تو را آ زار نمي دهد
تابرا نوکانموري


عشق تنها مرضي است که مريض از آن لذت ميبرد
افلاطون


چه قدر تو را دوست دارم ؟بگذار بشمارم تو را به عمق و پهنا و ارتفاعي که روحم مي تواند بپيمايد دوست دارم.
در ان حالي که روحت به پرواز در مي آيد و به فيض الهي مي رسم
اليزابت بارت براونينگ

کساني که شهامت عاشق شدن را دارند بايد شهامت درد کشيدن را هم داشته باشند
آنتوني ترولوپه


کسي که عشق خود را ابراز نکند عاشق نيست
جان هيوود

عشق مانند سرخک مي ماند همه ي ما بايد مبتلا شويم
جرومي . کي . جرومي


آه اين روزهاي ملال آور کي تمام خواهد شد و خواهد گذشت تا نزد معشوقم برگردم
ادموند اسپنسر


دو روح با يک ديدگاه مشترک دو قلب که با هم مي تپند
ماريا لوول


عشق چراغ روشنايي بخش زندگيست
تاگور


در قلب خود عشق را بپرور زندگي بدون عشق مانند باغي بدون نور آفتاب است که گل ها در آن مرده اند
اسکار وايلد

+نوشته شده در سه شنبه 28 اسفند1386ساعت13:17توسط نوا | |

پيشاپيش سال نو مبارك

سلامت


سعادت


سيادت

سُرور



سَروري


سبزي



و سَرزندگي

 



هفت سين سفره ي زندگيتان باد

دنيا رو برات شاد شاد و شادي و برات دنيا دنيا آرزو ميکنم

+نوشته شده در سه شنبه 28 اسفند1386ساعت8:51توسط نوا | |

+نوشته شده در دوشنبه 27 اسفند1386ساعت17:51توسط نوا | |

 

 

بهترين دوست اون دوستي كه بتوني باهاش روي يك سكو ساكت


بنشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي حس كني بهترين


گفتگوي عمرت رو داشتي.


ما واقعاً تا چيزي را از دست نديم، قدرش را نمي‌دونيم،


ولي در عين حال تا وقتي كه چيزي رو دوباره بدست


نياريم، نمي‌دونيم چيزي را از دست داديم.



اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي، تضميني بر اين نيست كه


اون هم همين كارو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته


باش، فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه


و اگه اينطور نشد، خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده.



در يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد، در يك ساعت ميشه


كسي را دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد ولي يك عمر


طول ميكشه تا كسي رو فراموش كرد.



دنبال نگاه‌ها نرو، چون ميتونن گولت بزنن، دنبال


دارايي نرو چون كم‌كم افول مي‌كنه دنبال كسي برو كه


باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز


تيره را روشن كرد. كسي را پيدا كن كه تو را شاد كنه.



دقايقي توي زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ


ميشه كه ميخواي اونو را از رويات بيرون بكشي و توي


دنياي واقعي بغلش كني.



رويايي رو ببين كه ميخواي. جايي برو كه دوست داري.


چيزي باش كه ميخواي باشي. چون فقط يك جون داري و يك


شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي.



آرزو مي‌كنم به اندازه كافي شادي داشته باشي تا خوش


باشي، به اندازه كافي بكوشي تا قوي باشي، به اندازه


كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به


اندازه كافي اميد تا خوشحال بموني.



هميشه خودتو جاي ديگران بگذار، اگر حس ميكني چيزي


ناراحتت ميكنه، احتمالاً ديگران را آزار ميده.



شادترين افراد لزوماً بهترين چيزها رو ندارن، اونا فقط


از اونچه تو راهشون هست بهترين استفاده رو ميبرن.



شادي براي اونايي كه گريه مي‌كنن و يا صدمه مي‌بينن


زنده است. براي اونايي كه دنبالش ميگردن و اونايي كه


امتحانش كردن. چون فقط اينها هستن كه اهميت ديگران رو


تو زندگيشون ميفهمن.

عشق با يك لبخند شروع ميشه، با يك بوسه رشد ميكنه و با


يك اشك تموم ميشه. روشنترين آينده هميشه روي گذشته


فراموش شده، شكل ميگيره. نميشه تا وقتي كه دردها و


رنجها را دور نريختي، توي زندگي به درستي پيش بري.



وقتي به دنيا اومدي، تو تنها كسي بودي كه گريه مي‌كردي


و بقيه مي‌خنديدن. سعي كن يه جوري زندگي كني كه وقتي


رفتي، تنها تو بخندي و بقيه گريه كنن.



لطفاً اين متن رو به اونايي كه براتون ارزش دارن


بفرستين. براي اونايي كه زندگي شما رو لمس كردن.


اونايي كه وقتي احتياج داشتين، باعث شدن بخندين.


اونايي كه باعث شدن وقتي ناراحت بودين، سمت روشن


واقعيتها رو ببينين. اونايي كه شما ميخوايد بدونن كه


شما قدر دوستي با اونا رو ميدونين. اگه اين كار را


نكنين، خوب براتون اتفاقي بدي نمي‌افته ولي تنها شانس


روشن كردن روز يك دوست با يك نامه رو از خودتون


گرفتين.

 

+نوشته شده در یکشنبه 26 اسفند1386ساعت17:37توسط نوا | |

+نوشته شده در یکشنبه 26 اسفند1386ساعت17:23توسط نوا | |

+نوشته شده در شنبه 25 اسفند1386ساعت17:0توسط نوا | |

دل درد هایم را همیشه با مسکن درد دل مداوا میکنم

دلم درد و دردم دل می خواهد

این روزها دیگر حتی بیدلی هم باب نیست

دیگر هیچم و در خلوت دل

بدنبال گل یا پوچی میگردم

و باز هم اشتباه حدس میزنم

دست چپتو باز کن!

دیدی باز پوچ بود و من گل را به تو هدیه داده بودم

و تو پوچ را به من

نه من برای تو دیگر گل خواهم بود و نه تو برای من پوچ

جفت هیچ......

بازی تمام شد.

نقطه سر خط بی خطیهای دفترم می رویم

تا سر در گم بمانیم

((درد را از هر طرف بخوانیم درد است))

+نوشته شده در چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت11:8توسط نوا | |

باز تکرار می شود

و من از این تکرار خسته ام

برای دوباره آمدن نیز خسته ام

کاش از این دوباره معافم کنند...کاش

...

دستهای سردش هنوز امید به گرم شدن داشت

او امید وار بود

ولی

امید کابوسی بود که هرگز به حقیقت نمی پیوست

...

و باز مرور خاطراتی که نمی دانم

دوستشان دارم یا نه

!!!

دریچه ی کوچکی که تار عنکبوت بسته است

دستهایم را دراز میکنم تا تمام تار ها را بنوازم

دلم تنگه و دلم تنگ و دلم تنگ....چرا بر شیشه ی دل میزنی سنگ؟!

هنوز دستهای من کوتاه و آن دریچه بلند است

روی سر پنجه ی پا بلند می شوم

نه

تلاشم بیهوده است

...

نمی خواهم این تکرار را

نمی خواهم این تولد را

نمی خواهم

+نوشته شده در سه شنبه 21 اسفند1386ساعت13:35توسط نوا | |

+نوشته شده در سه شنبه 21 اسفند1386ساعت10:2توسط نوا | |

 

تمام بغضهایم را پشت پرده جا می گذارم تا مبادا خورشید طلوع نکند.دلواپسیها ودلتنگیها تمام انتظار کشیدنها را لای بقچه ای که مادر بزرگم برایم هدیه اورد می پیچم و یک گره کور هم به ان میزنم تا دیگر هوس شکستن دلم را نداشته باشند..من میدانم که دنیا محل گذر است

چگونه بنویسم احساسی را كه
گنگ و نا آشنا در من ریشه دوانده
شاخ و برگهایش ذهنم را در بر گرفته
جانم را تسخیر
و همه باورهایم رابه سایه هایی از وهم تبدیل كرده است.
هیچ نمیدانم در كجای این راه بی نشان ایستاده ام
یك نگاه به پشت سر
یك نگاه به پیش رو
نه اطمینانی به درستی راه آمده
نه امیدی به ادامه راه مانده
نه میتوان ماند
نه میتوان بازگشت
ناگزیری از رفتن ، رفتن ،
رفتن

+نوشته شده در دوشنبه 20 اسفند1386ساعت9:54توسط نوا | |

 

+نوشته شده در یکشنبه 19 اسفند1386ساعت17:55توسط نوا | |

+نوشته شده در یکشنبه 19 اسفند1386ساعت12:23توسط نوا | |

                                                        

                                                                                                

+نوشته شده در جمعه 17 اسفند1386ساعت23:46توسط نوا | |

 

+نوشته شده در پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت23:16توسط نوا | |

تلخي اين لحظه ها ديدنم را تاب نيست! کاش مي شد بر بندم کوله بارم را: کسي که هزار سال

زيسته بود!

 
..دو روز مانده به پايان جهان.تازه فهميده که هيچ زندگي نکرده است.تقويمش پرشده بود وتنها دو

روز خط نخورده باقي مانده بود..پريشان شد وآشفته وعصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري

 از خدا بگيرد.


داد زد و بدو بيراه گفت.خدا سکوت کرد.آسمان و زمين را به هم ريخت.خدا سکوت کرد.

کفر گفت و سجاده دور انداخت.خدا سکوت کرد.دلش گرفت وگريست وبه سجاده افتاد.

خدا سکوتش را شکست وگفت:عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت.

تمام روز را به بدو بيراه وجارو جنجال از دست دادي.تنها يک روز ديگر باقي است.

بيا لااقل اين يک روز را زندگي کن.

لابلاي هق هقش گفت:اما با يک روز با يک روز چکارمي توان کرد........

خدا گفت:آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند. گويي که هزار سال زيسته است.

آنکه امروزش را در نمي يابد.هزار سال هم به کارش نمي آيد.

آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت وگفت:حالا برو زندگي کن.

او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي دستانش مي درخشيد.

اما مي ترسيد حرکت کند.مي ترسيد راه برود.مي تر سيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد.

قدري ايستاد........

بعد با خودش گفت:وقتي فرداي ندارم.نگه داشتنه اين زندگي چه فايدهاي دارد؟

بگذار اين يک مشت زندگي را مصرف کنم.

آن وقت شروع به دويدن کرد.

زندگي را به سرو رويش پاشيد.زندگي را نوشيد.زندگي را بوييد.

چنان به وجد آمد که ديد ميتواند تا ته دنيا بدود.مي تواند بال بزند.ميتواند پا روي خورشيد بگذارد.

او در آن روز آسمانخراش بنا نکرد.زميني را مالک نشد.مقامي را به دست نياورد.اما........

در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد.

روي چمن خوابيد .

کفشدوزکي را تماشا کرد

سرش را بال گرفت وابرها را ديد.

به آنهاي که نمي شناختنش سلام کرد وبراي آنها که دوستش نداشتند از ته د ل دعاکرد .

او در همان يک روز آشتي کرد وخنديد وسبک شد ولذت برد وسرشارشد و بخشيد و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.

 او همان يک روز زندگي کرد.

اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند .

امروز او در گذشت ..............کسي که هزار سال زيسته بود!

+نوشته شده در چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت23:21توسط نوا | |

 

+نوشته شده در چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت23:6توسط نوا | |

 

+نوشته شده در چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت13:51توسط نوا | |

+نوشته شده در چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت13:47توسط نوا | |

وسکوت........

زیباترین آواز در سمفونی تنهایی

                        در اوج فرو رفتن در خویش

                             در اعماق قله ی رهایی

                                        

   به هنگامی که نمیبینی آشنایی که ببیند تورا

                 که برهاند تورا از قفس بغض

                 که بپرسد:

        ( ( به کدامین جرم به دیار تنهایان تبعید گشته ای؟)) 

کاش گوشی .سکوتم را میشنید!!!!

+نوشته شده در سه شنبه 14 اسفند1386ساعت19:28توسط نوا | |

 

سکوت شبهای سیاه و بی صدا            پر از بهانه های دل برای توست

هر ثانیه لحظه شماراین سکوت        درحسرت لحظه ای خندیدن توست

درگیر و داردیدن خورشید شب         درجست و جوی ردپای دل توست

پیدا نمی کند تو را اما هنوز              هر شب میان آسمان درپی توست

قهراست حتی آسمان با این غریب        تنها نیاز من فقط بخشش توست

شبها صدای ناله های جغد شب            تنها صدا در قحطی آواز توست

میسوزم هرشب درفراق زلف تو         پروانه‌‌ ی قلبم پی شعله ی توست

آسان نیافتم من نگین عشق را            تقدیم این جانم  بهای عشق توست

 

+نوشته شده در سه شنبه 14 اسفند1386ساعت19:23توسط نوا | |

                                                             

                                                            

+نوشته شده در سه شنبه 14 اسفند1386ساعت17:4توسط نوا | |

+نوشته شده در سه شنبه 14 اسفند1386ساعت15:39توسط نوا | |

+نوشته شده در سه شنبه 14 اسفند1386ساعت15:24توسط نوا | |

"همه آرزويم اما

چه كنم ؟ شكسته بالم "

تو و عیش و شب پرستی

من و بغض بي قرارم

به چه میزنی تو سنگم

كه دلي دگر ندارم

دل و دین من فنا شد

نفسي دگر ندارم 

آرزو درون من مــــــــرد

به دلم بهانه افســــرد

به دلم نــــــــــوا ندارم

 دل من پر است از درد

به خــــــدا شفا ندارم

 چون " تو " را دگر ندارم

كافرم خدا ندارم

 

+نوشته شده در دوشنبه 13 اسفند1386ساعت21:7توسط نوا | |

                                                          

                      

 

+نوشته شده در دوشنبه 13 اسفند1386ساعت17:25توسط نوا | |

 

چی بگم ابری و بارون نمیشی
درد و می فهمی و درمون نمیشی
خیلی وقته می بینم زیر آوار جنون
منو می بینی و ویرون نمیشی
دل دیوونه خرابم می کنی
چرا مثل قدیما خون نمیشی
سر به صحرا میذاری
منو تنها می ذاری
لاله باغ کدوم گمشده ای
چرا بین گلها پنهون نمیشی
ای وای
چرا بین گلها پنهون نمیشی
وقتی بارون میزنه
وقتی بارون میزنه
شاخه هامو میشکنه
دل تنها چرا تو مثل گنجیشکها پریشون نمیشی
منو می بینی و حیرون نمیشی
چی بگم ابری و بارون نمیشی
درد و می فهمی و درمون نمیشی
چی بگم با کی بگم راز تو رو
داری آتیش میگیری خون نمیشی
من که هر شب تا سحر قصه ی عشقو تو گوشت می خونم
واسم افسانه یی و افسون نمیشی
تو بزرگی مثل دنیای خیال آدمها
دل زخمی لاله ی دشت بلا
نکنه غصه ی لیلی رو داری
واسه این قصه ها مجنون نمیشی
چی بگم ابری و بارون نمیشی
درد و می فهمی و درمون نمیشی
چی بگم ابری و بارون نمیشی
درد و می فهمی و درمون نمیشی

+نوشته شده در دوشنبه 13 اسفند1386ساعت11:26توسط نوا | |

اینجا منم که ایستاده ام

استوار در مقابل زمان

استوار در مقابل عمر

و استوار در برابر مرگ ... !

صدای دردناک شکستن استخوانهایم را

در جنگ با زمان احساس می کنم ... !

صدای سوزناک کوفتن طبله ثانیه ها را

در نهانخانه عمر احساس می کنم ... !

اما همچنان استوار ایستاده ام

استوار در مقابل عشق

استوار در مقابل احساس

و استوار در برابر شیاطین ... !

بوی خون داغ و سوختن قلبم را

در جنگ با عشق احساس می کنم ... !

بوی سوختن برگه های کتابم را

در جنگ با احساس ، می فهمم ... !

اما همچنان استوار ایستاده ام

احساس می کنم

که گردباد زمان

آنچنان بر پیکرم می زند ، که

پوست و گوشتم را

همچون لاشخوری گرسنه ، می درد ... !

اما همچنان استوار ایستاده ام

آنقدر استوار خواهم ایستاد که ،

پسمانده استخوانهایم را

در نبرد خویشتن

با دستان خود

دفن کنم ... !

+نوشته شده در شنبه 11 اسفند1386ساعت12:24توسط نوا | |

 

 

تكیه كردیم به هم، من به تن ،تن به من، هر دو خسته شده بودیم،من از تن و تن از من،دیگر تحمل همدیگر را نداشتیم.

بالاخره این خستگی ما را هم خسته كرد،پشت كردیم به هم و قرار شد هر كس برود سراغ كار خودش.

وقتی كه من روبروی تن ایستادم با ناباوری به او نگاه میكردم .پاهای گذر زمان بد جوری این تن را له كرده بود حق داشت اینقدر خسته و فرتوت باشه.به چشمهایش نگاه كردم دیدم از فرط تعجب از حدقه در آمده بود.هم متعجب بود و هم غمگین،با دیدن من دیگر نتوانست روی پاهایش بند شود،بند بند پاهایش لرزید و پیكره اش سر خورد و نشست،سرش را میان دو دست گرفت و چشم به زمین دوخت.

مگر چه دیده بود كه اینقدر بهم ریخته بود؟دیدم یك علامت سوال بزرگ روی سرم در آمده!تصمیم گرفتم كه یك آبی ،آیینه ای پیدا كنم و ببینم چه بلائی سر من آمده كه تن لرزیده و از هم پاشیده شد.دست بر قضا یك آینه پیدا كردم و من مقابل آن آینه ایستادم.وای چه بلائی سر من آمده بود!!!!!!!!!!!تمام سطح من پر بود از لكه های سیاه،تك خالهای سفیدی هم بود اما آنقدر كم بود كه گم میشد.چه هیئت بی شكل و نا موزونی!فقط توی چشمهایم تك ستاره ی انتظاری سو سو میزد.

یكباره چیزی تو جهم را به خود جلب كرد.خدایاااا این دیگر چیست؟اسمش چیست؟؟چرا شكل و تركیبی ندارد؟خوب  به آن دقت كردم. هزار پاره ی هزار چاكی بود كه نمیدانم چه بر سرش آمده بود.هر چه فكر كردم نفهمیدم چیست.نزدیكتر رفتم و تلنگری بهش زدم، درد عظیمی سراسر من را فرا گرفت. وقتی درد كمی فروكش كرد.آن هزار پاره ی هزار چاك را زیر و رو كردم. یك خال روشنی میان آنهمه چاك و خراش خود نمائی میكرد. دست بر سرش كشیدم، یك جرقه توی یادها و خاطراتم زده شد.تازه فهمیدم كه این هزار لای هزار چاك همون دله!وای از این دل و دلی دلی كردناش.

 

دل رو برداشتم  و رفتم تا رسیدم به گستره ی آبی  و زلال دریا، دل رو زدم به دریا...............

غیر از همان تك خال دل كه عشق بود هیچی نماند. دل هزار تكه حل شد توی دریا و محو شد .تك خال دل رو برداشتم و برگشتم سراغ تن، تن كه دید دل رو زدم به دریا، آنهم دلشو جزغاله كرد و خاكسترش رو داد به دست باد، هر چه بادا باد..............................

دوباره من تكیه زدم بر تن ، تن تكیه زده بر من

 

+نوشته شده در پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت12:44توسط نوا | |

 

حالمان بد نیست غم کم می خوریم
کم که نه! هر روز کم کم می خوریم

آب می خواهم، سرابم می دهند
عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمیدانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟

خنجری بر قلب بیمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد
یک شبه بیداد آمد داد شد

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام

عشق اگر اینست مرتد می شوم
خوب اگر اینست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم دیگر مسلمانی بس است

در میان خلق سردرگم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم

بعد ازاین با بی کسی خو می کنم
هر چه در دل داشتم رو می کنم

نیستم از مردم خجر بدست
بت پرستم بت پرستم بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست
چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم
طالعم شوم است باور می کنم

من که با دریا تلاطم کرده ام
راه دریا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمی گویم که خاموشم مکن
من نمی گویم فراموشم مکن

من نمی گویم که با من یار باش
من نمی گویم مرا غم خوار باش

من نمی گویم،دگر گفتن بس است
گفتن اما هیچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شیرین! شاد باش
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما یاری نبود
قصه هایم را خریداری نبود!!!

وای! رسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود

از درو دیوارتان خون می چکد
خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان
خسته از همدردی مسموم تان

اینهمه خنجر دل کس خون نشد
این همه لیلی،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فریادتان
بیستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پیشه ام
بویی از فرهاد دارد تیشه ام

عشق از من دور و پایم لنگ بود
قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پایم خسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود

هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه!

هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه!
هیچ کس اندوه ما را دید؟ نه!

هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت

چند روزی هست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت:

ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

+نوشته شده در شنبه 4 اسفند1386ساعت23:23توسط نوا | |

دل بارون زده من

 

هنوزم تو جاده مونده

 

تو مسیر خلوت شب

 

ساده و پیاده مونده

 

***********************

 

نه نوازش نسیمی

 

نه صدای تک سواری

 

توی فصل بی کسی ها

 

نه پرنده نه بهاری

 

***********************

 

باورم همیشه این بود

 

که بشم شقایق تو

 

تو بشی برام یه ریشه

 

من همیشه عاشق تو

 

***********************

 

باورت همیشه این بود

 

می مونم با یک بغل غم

 

من از اول می دونستم

 

که چشام میشه پر از نم

 

***********************

 

و تو ای بهونه من !

 

منم و ترانه هایم

 

منم و دو پلک خسته

 

نگو از بهونه های

+نوشته شده در چهارشنبه 1 اسفند1386ساعت23:27توسط نوا | |

 

به چیز های ندیده مجرمم

 

به آب هایِ نخورده  / كه دستانم عطرِ گنگِ این حوالی را گرفته و

ماهی هایِ قرمز

 

از چشمانم كوچ می كنند !

 

به چیز های ندیده مجرمم اگر

 

گرگ ها

 

پیراهنم را پیش پدر گرسنه می نالند

 

پیراهنم كه از سیب می رقصد          در كفِ تو بود

 

رفت

 

و هنوز رنگ به رنگِ بهانه های برگِ پاییزم !

 

صدایم را

 

كوتاه تر از آسمان          تَر می كنم به باد

 

از انگشتانِ نیلی خاكسترم

 

انتظار بویِ گندم ندارم

 

ساعتم كه زنگ می خورد

 

محرم است

 

و در چاه ترین نقطه ی زمین

 

باران می زند كه ایستاده ام كنارِ چاقو

 

قندِ دریا را

 

در دلم آب می كنم

 

و برایِ هر لحظه

 

از سر انگشتانت

 

تولدی دوباره می یابم

 

 

 

به چیز های ندیده مجرمم اگر

 

در چشمانم

 

چاه می كنند ...

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1 اسفند1386ساعت23:23توسط نوا | |

سكوتي مرگبار

سكوتي پر از گلايه

سكوتي بالاتر از فرياد

+نوشته شده در چهارشنبه 1 اسفند1386ساعت15:0توسط نوا | |