|
عشقبازی به همین آسانی است ...
امشب همه چیز رو براه است همه چیز آرام ..........آرام باورت میشود ......... دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم "با یک آرامبخش " تو نگرانم نشو !! همه چیز را یاد گرفته ام ! راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام ! یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم! یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را....با بالشم بیصدا کنم! تو نگرانم نشو !! همه چیز را یاد گرفته ام! یاد گرفته ام که چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی! یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو ... یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن.... و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم!! تو نگرانم نشو!! همه چیز را یاد گرفته ام! یاد گرفته ام که بی تو گریه کنم ....وبدون شانه هایت. یاد گرفته ام که.....دیگر عاشق نشوم! یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم........ و مهمتر از همه یاد گرفته ام که با یادت زنده باشم و زندگی کنم اما هنوز یک چیز هست ....که یاد نگرفته ام ... " که چگونه....!برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم..... و نمیخواهم هیچ وقت یاد بگیرم........ تو نگرانم نشو ! فراموش کردنت را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت.
من در این شهر دلم می گیرد من از اینجا و هرچه در آن است .... بیزارم من از اینجا و همه تلخی آن ..... گله در دل دارم منکه از هرچه هست دل کندم ؛
مرا کم دوست داشته باش
غمی غمناك شب سردی است ، و من افسرده. راه دوری است ، و پایی خسته. تیرگی هست و چراغی مرده. می كنم ، تنها، از جاده عبور: دور ماندند ز من آدم ها. سایه ای از سر دیوار گذشت ، غمی افزود مرا بر غم ها. فكر تاریكی و این ویرانی بی خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز كند پنهانی. نیست رنگی كه بگوید با من اندكی صبر ، سحر نزدیك است: هردم این بانگ برآرم از دل : وای ، این شب چقدر تاریك است! خنده ای كو كه به دل انگیزم؟ قطره ای كو كه به دریا ریزم؟ صخره ای كو كه بدان آویزم؟ مثل این است كه شب نمناك است. دیگران را هم غم هست به دل، غم من ، لیك، غمی غمناك است
در هیچ منزلی زندگی نمی کنیم . ما حتی بر کره زمین هم زندگی نمی کنیم . منزل حقیقی ما قلب کسانی ست که ... دوستشان داریم
بی چرا ؟ در جمله های روز می گردم هنوز گنگ چون پروانه ای در پیله ی سردم هنوز باد می پیچد به اندام نگاه مرده ام با دهان مرده ی بیچاره می خندم هنوز گاه چون طفلی میان گاهوار سینه ام می دوم در باغ رویاها و می گردم هنوز " بی کسی " مانند فانوسی نگاهم می کند رو به راهم کرده تنهائی و در بندم هنوز آه شبها بی تو طومار غزلهای هنوز چون طناب تیره می پیچد به اندام ام هنوز روح سر گردان و بی تاب تن دیوانه ام روی سرخ عشق را پژمرده و زردم هنوز کاش دنیا مثل کندوی عسل بود ودلم شهد می نوشید از شیرینی دردم هنوز
شاید آن روز که سهراب نوشت: تا شقایق هست زندگی باید کرد خبر از دل پر درد گل یاس نداشت..باید اینطور نوشت: هر گلی باشی چه شقایق چه پیچک و یاس زندگی اجباریست..زندگی در گرو خاطره هاست.. خاطره در گرو فاصله هاست.....فاصله تلخترین خاطره هاست .
بعد یه عمر دلتنگی، چشمای خیس و غمگین با یه بغل گلایه، میرم از روزگارت غصه نخور، به جزمن هیچکس دلش از سنگ نیست تو راست می گفتی انگار، چشمام با تو یه رنگ نیست نمی دونم رفتن و به پای چی بذارم بهونه ای ندارم که باز برات بیارم می خوام برم از پیشت تا عادتت نباشم نه ، نمی خوام با اشکام برات قفس بسازم ساده بگم هنوزم چشمام به یادت خیسه دستام پی بهونه برات شعر می نویسه هنوز یه حس کهنه از تو برام می خونه نم نم بارون دل و پیش تو می کشونه حیف که دیگه فرصتی برای دل نمونده
|
About![]()
کسی که بی من ماند Archivesمهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 Authorsنواآوا Links
قسم
جاوا اسکریپت |