تبليغاتX
×××عاشـــــق پاییـــــــــز×××

×××عاشـــــق پاییـــــــــز×××

هیچ کس این جا نیست

یار من پیدا نیست

کوچه ها تاریک است

آتشی بر پا نیست

همه جا یخبندان

در تنم گرما نیست

چو بگیرد دستم

خبر از سرما نیست

راه طولانی و سخت

همرهی شیدا نیست

ابرها در گذرند

سایه این بالا نیست

دل من دریایی

ساحل دریا نیست

رفته آرام و قرار 

دگرم پروا نیست

تا نبینم او را

چشم من بینا نیست

تشنه ام تشنه ی او

آب در صحرا نیست

تو بیا در خوابم

خواب من رویا نیست  

می روم خسته و زار

مرگ من فردا نیست

در غروب خورشید

یار من تنها نیست

+نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت10:12توسط نوا | |

+نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت12:59توسط نوا | |

آنجا که زندگی همراه یک طوفان به بلندای آسمان می رود و چون ریگهای روان به همه جا مینشیند.
اینجا در سینه ام عشق به زندگی پرنده اسیری است در تنگترین سوزناک ترین قفس مرگ
اینجا زندگی بیمار است و بدون هیچ پرستاری در بستر جان می دهد.در این کویر می توانی تا بینهایت را
ببینی هموار هموار و این همواری تو را با خاطرات جانگدازی قرین می کند که تا مغز استخوانت را می
سوزاند.
خداوندا نمی دانم چه اراده بر بودنم کرده ای و از چه سبب می خواهی به این زندگی ادامه دهم .
من سیاره ای هستم سرگردان در فضای لایتناهی بی هیچ مدار!
مدار وجود من هنوز گرد وجودم حلقه شده و دایره بودنم محیط بر هیچ بودنی و خواستنی نیست.
طفل دلم به پیری رسیده و هسته بودن من هم چنان نیست در نیست است.
چه شبهای تیره و تاری خالی از امید را پی هم می گذرانم و چه روزهای زجر آور کشنده ای را تحمل می
کنم به امیدی .....
ای خدای من ای تنها محرم اسرا نهانم ای با وفای من ای همیشه همراه
بر خشم فرو خورده ام بر غصه های نا گفته ام بر اشکهای سوزانم تنها تو شاهدی اگر بنده ای شاکر
نبوده ام مرا ببخش.
برای من خسته و دل شکسته دنیا در جلوه سرابی از امید رهایی هر دم خود نمایی می کند به امید
روزی که به هنگام غروب با مرگ از این هیاهوی مبتذل رها شوم

+نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد1387ساعت20:5توسط نوا | |

تقصیر تو نبود

خودم نخواستم چراغ قدیمی خاطره ها

خاموش شود

خودم شعرهای شبانه اشک را

فراموش نکردم

خودم کنار آرزوی آمدنت اردو زدم

حالا نه گریه های من دینی بر گردن تو دارند

نه تو چیزی بدهکار دلتنگی این همه ترانه ای

خودم خواستم که مثل زنبوری زرد

بالهایم در کشش شهدها خسته شوند

و عسل هایم

صبحانه کسانی باشند

که هرگز ندیدمشان

تنها آرزوی ساده ام این بود

که در سفره صبحانه تو هم عسل باشد

که هر از گاهی کنار برگهای کتابم بنشینی

و بعد از قرائت بارانها

زیر لب بگویی:

(( یادت بخیر نگهبان گریان خاطره های خاموش))

همین جمله

برای بند زدن شیشه شکسته این دل بی درمان

کافی بود

هنوز هم جای قدمهای تو

بر چشم تمام ترانه هاست

هنوز هم همنشین نام و امضای منی

دیگر تنها دلخوشی ام

همین هوای سرودن است

همین شکفتن شعله

همین تبلور بغض

به خدا هنوز هم از دیدن تو

در پس پرده باران بی امان

شاد می شوم

 

+نوشته شده در یکشنبه 26 خرداد1387ساعت12:32توسط نوا | |

من آن خاکم به زیر پا


ولی مغرور مغرورم


به تاریکی منم تاریک


ولی پر نور پر نورم


اگه گلبرگ بی آبم


به شبنم رو نمی آرم


اگه تشنه تو خورشیدم


به سایه تن نمی کارم



من آن دردم


که هر جایی پی مرهم نمیگرده


که غم دارم اگه دنیا


به کام من نمیچرخه


من آن عشقم


که با هرکس


سر سفره نمیشینه


من آن شوقم


که اشکامو


به جز محرم نمیبینه


اگه من ساقه خشکم به دریا دل نمیبندم


اگه بارون پربارم به صحرا دل نمیبندم


چه مغرورم ...

+نوشته شده در شنبه 25 خرداد1387ساعت10:12توسط نوا | |

من با خویش نیز غریبم

زمانی که زبان سخن می گوید وآن را می شنوم

گوشها یم از صدا یم احساس غربت می کند

و می بینم وجودم را که پنهان می خندد می گرید

میرود می آید میترسد پس ذاتم به ذاتم در شگفت می شود 

و روحم روحم را تفسیر میکند اما نا شنا خته و در پرده باقی میمانم

 پوشیده در ابر و حجاب سکوت

 من برای جسمم غریبم و هنگامی که در برابر اینه قرار می گیرم

 چهره ام می بینم آنچه را که روحم به آن آگاه نیست

 و در چشمانم می یابم انچه که وجودم را نشان می دهد

+نوشته شده در چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت16:6توسط نوا | |

کودک نجوا کرد خدایا بامن حر ف بزن ، مرغ دریای آواز خواند

ولی کودک نشنید.

پس کود ک فریاد زد خدایا بامن حر ف بزن ، رعد در آسمان پیچید

ولی کود ک گوش ندارد
.

کودک نگاهی به اطراف انداخت و گفت خدایا بگذار ببینمت ستاره ای درخشید

ولی کودک توجهی نکرد
.

کود ک فریاد زد خدایا به من معجزه ای نشان بده،یک زندگی متولد شد
.

اما کودک نفهمید
.

کو دک با ناامیدی گریست ، خدایا بامن در ارتبات باش بگذار بدانم اینجایی
.

بنا برین خداپایین امد و کودک را لمس کرد
.

ولی کودک باز هم پروانه راندید.
 

+نوشته شده در چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت0:21توسط نوا | |

با تو ، از نام تو هم آبی ترم

خلوتی سرشار از نیلوفرم

عشق ، همرنگ نگاهت می شود

وقتی از چشم تو ، نامی می برم

لحظه های تازه ات را مثل گل

می گذارم لابه لای دفترم

وقتی از دست زمین و آسمان

لعنت و دشنام ، می ریزد سرم؛

خستگی های خودم را ، پیش تو

در کنار دفترم می گسترم

بعد از آن ، حرف دلم را بیت بیت

اندک اندک ، بر زبان می آورم

ما دو تا ، از خویش خالی نیستیم

تو لجوجی ، من پر از شور و شرم

گرچه تو از من ، کمی شیدا تری

من هم از تو ، اندکی عاشق ترم

تو اگر یک لحظه پروازم دهی

+نوشته شده در سه شنبه 21 خرداد1387ساعت14:14توسط نوا | |

از خدا پرسیدند: چه چیزی تو را ناراحت می کند؟

 

خدا فرمود:هر وقت بنده ای با من سخن می گوید چنان به حرفهای او گوش

 

 می دهم که گویی به جز او بنده ای ندارم. ولی او چنان سخن می گوید که

 

انگار من خدای همه هستم الا او

+نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد1387ساعت12:30توسط نوا | |

****************************************************

 

+نوشته شده در یکشنبه 19 خرداد1387ساعت14:39توسط نوا | |

خداوندا
من از تنهایی و برگ ریزان پاییز، من از سردی زمستان
من از تنهایی و دنیای بی تو میترسم

خداوندا
من از دوستان بی مقدار، من از همراهان بی احساس
من از نارفیقیهای این دنیا میترسم

خداوندا
من از احساس بیهوده بودن، من از چون حباب آب بودن
من از ماندن چو مرداب میترسم

خداوندا
من از مرگ محبت ،من از اعدام احساس به دست دوستان دور یا نزدیك میترسم

خداوندا
من از ماندن میترسم ،من از رفتن میترسم

خداوندا
من از خود نیز میترسم

خداوندا پناهم ده

+نوشته شده در پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت13:40توسط نوا | |

+نوشته شده در دوشنبه 13 خرداد1387ساعت10:9توسط نوا | |

 

راز دل با تو چه گویم

                                 که تو خود راز دلی

خدای مهربون تو همونیی که من میخوام کمک کن

 تا منم همونی باشم که تو می خوای

دوستت دارم .......

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 12 خرداد1387ساعت13:35توسط نوا | |

از عشق تو از قافله من جا ماندم.....


 امروز که رفت..


 به انتظار فردا ماندم.....


 فردا که رسید..


 قافله ای نبود سرتاسر دشت....


 فردای دگر...


 قافله پر بود و گذشت..........

+نوشته شده در شنبه 11 خرداد1387ساعت23:59توسط نوا | |

همین چند ثانیه نیست که خلق شده است . می خواهم بماند ! چه کم می ماند

خیلی زود می آید ، خیلی زود می رود .

هنوز اسیرش نشده ای رهایت می کند هنوز امیدوار نشده ای نا امیدت می کند .

هنوز در بند نشده ای آزادت می کند .

 هنوز اوج نگرفته ای فرودت می دهد آرزویت می کنم تا بمانی! 

 بمان اندکی ، تا شیرینیت را تجربه کنم !

+نوشته شده در شنبه 11 خرداد1387ساعت11:24توسط نوا | |

 
هی فلانی.... می دانی؟... می گویند رسم زندگی چنین است!!!!!!! می آیند.......
 
می مانند....... عادتت می دهند....... و می روند....... و تو در خود می مانی....... و تو
 
 تنها می مانی....... راستی نگفتی؟ رسم تو نیز چنین است؟ مثل همه ی فلانی ها...

+نوشته شده در چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت14:20توسط نوا | |

از تو مهربانتر کیست که دردهایم را با او در میان بگذارم و

زخمهای دلم را پیش رویش بشمارم؟

 

از تو آیینه تر کیست که هزار توی روحم را به من نشان دهد، بی

 آنکه سرزنشم کند؟

 

در روزهایی که ابرها بی وقفه بالای سرم راه می روند، جز تو چه

 کسی زیر درخت بید می ایستد و برایم

 

ترانه می خواند؟

 

در شبهایی که ماه و ستارگان و آتشکده ها و فانوسها

هریک به

 سویی می گریزند، جز تو چه کسی شمعی در

 دلم روشن می کند؟

بهترینا!

صدایم را ببخش! لبهایم را ببخش! اشکهایم را ببخش!

 

از تو مهربانتر کیست که سرگذشت دستهایم را برایش بنویسم و

 از فاصله ها گله کنم؟

 

از تو آیینه تر کیست که قامت بر قامتش بایستم و احوال دلم را

 بپرسم؟

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 7 خرداد1387ساعت11:14توسط نوا | |

بیش از عشق بر تو عاشقم 

       

نا ممکن است که احساس خود را نسبت به  تو   

 

        با واژه ها بیان کنم.  

                 

اینها سرشارترین احساساتی هستند 

          

 که تا کنون داشته ام  

     

         با این همه   

                

هنگامی که می خواهم اینها را    

 

به تو بگویم و یا بنویسم،

       

واژه ها حتی نمی توانند ذره ای از ژرفای احساساتم را بیان  کنند.   

    

گر چه نمی توانم جوهر این احساسات شگفت انگیز   را بیان کنم، 

   

می توانم بگویم آن گاه که با توام چه احساسی دارم.   

   

آن گاه که با توام،   

 

 

احساس پرنده ای را دارم که آزاد و رها در آسمان آبی پرواز می کنم

+نوشته شده در دوشنبه 6 خرداد1387ساعت13:46توسط نوا | |

بس حلقه زدم بر در و حرفی نشنیدم

 

من هیچكسم ؟ یا كه در این خانه كسی نیست !

+نوشته شده در دوشنبه 6 خرداد1387ساعت10:58توسط نوا | |

 

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالها هست که در گوش من آرام، آرام
خش خش گام تو تکرار کنان،
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا ،
خانه ی کوچک ما سیب نداشت....

 

+نوشته شده در یکشنبه 5 خرداد1387ساعت16:48توسط نوا | |

 

دلم برای کسی تنگ است


دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است


دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد



دلم برای کسی تنگ است که با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند


دلم برای کسی تنگ است که تنم اغوشش را می طلبد


دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد


دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد


دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد


دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد


دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست


دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده



دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده


دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است


دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است


دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است


دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است


دلم برای کسی تنگ است که محرم اصرار است


دلم برای کسی تنگ است که راهنمایی زندگیست



دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند



دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست


دلم برای کسی تنگ است که دوستیش بدون (( تا )) است


دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ دل تنگیهایم است


دلم برای کسی تنگ است

+نوشته شده در یکشنبه 5 خرداد1387ساعت10:34توسط نوا | |

 

دوباره دارم حرفمو بهت میگم

 

دوباره دارم ازت خواهش میكنم 

 

احتمالا آخرین باره

چون دیگه نه روی این كارو دارم نه حوصله شو...

نمیدونم چی جواب میدی ولی اینو باید بدونی

اگه بگی نه، خودكشی نمی كنم

چون حتی فكر كردن به توهم برام لذت بخشه

اگه بگی نه، دیوونه نمیشم

چون الان هم چیزی از دیوونه ها كم ندارم

اگه بگی نه، شاعر نمیشم

چون نمی خوام شعرام تورو یاد كسی بیاره

اگه بگی نه، فراموشت نمی كنم

چون اگه فراموشت كنم همه چی دروغ بوده

اگه بگی نه، انتقام نمیگیرم

چون هر جا باشی من خوشحالیتو میخوام

اگه بگی نه، من میرم

میرم دنبال چیزی كه بهش میگن زندگی

پیش زنده های دیگه

كه فقط از زندگی زنده بودنو بلدن

مثل درخت، مثل كلاغ...

میرم پیش اونایی كه هرگز نفهمیدن عشق چیه

نفهمیدن كه چطور یه لبخند

آدمو دیوونه می كنه

اگه بگی نه، اتفاقی نمی افته

فقط یه جسد به جسدای دیگه اضافه میشه

به اجساد متحرك

كه نمیدونن زندگی برای عاشق شدنه

و عاشق شدن یعنی دیوونه شدن

پس سعی كن سهم كوچكی در نجات دنیا داشته باشی

تنها كاری كه باید بكنی...

اینه كه به من نگی نه!

+نوشته شده در شنبه 4 خرداد1387ساعت18:27توسط نوا | |

 

شب رفتنت عزیزم,هرگز از یادم نمیره
واسه هرکسی که میگم قصه شو , آتیش میگیره


 

دل من یه دریا خون بود ,چشم تو یه دنیا تردید
آخرین لحظه نگاهت غصه داشت باز ولی خندید


 

شب رفتنت یه ماهی توی خشکی رفت و جون داد
زلزله خیلی دلارو اون شب از غصه تکون داد


 

غما اون شب شیشه های خونه رو زدن شکستن
پا به پام عکسای نازت اومدن تا صبح نشستن


 

تو چرا از اینجا رفتی تو که مثل قصه هایی
گلم از چه چیزی باشه نه بدی نه بی وفایی


 

شب رفتنت نوشتی شدی قربونی تقدیر
نقره ی اشکای من شد دور گردنت یه زنجیر


 

شب تلخ رفتن تو گلدونامون اشکی بودن
قحطی سفیدی ها بود همه انگار مشکی بودن


 

شب رفتنت که رفتی گفتی دیگه چاره ای نیست
دیدم اون بالا ها انگار عکس هیچ ستاره ای نیست


 

شب رفتن تو یاسا دلمو دلداری دادن
اونا عاشقن ولیکن تنها نیستن که زیادن


 

بارون اون شب دستشو از سر چشمام بر نمی داشت
من تا میخواستم ببارم هرکسی میدید نمیذاشت


 

شب رفتن تو رفتم سراغ تنها نوارت
اون که واسه م همه چی بود , آره تنها یادگارت


 

سرنوشت ما یه میدون , زندگی اما یه بازی
پیش اسم ما نوشتن حقته باید ببازی


 

شب رفتن تو خوندن واسه من همه لالایی
 یکی میگفت که غریبی یکی میگفت بی وفایی


 

 شب رفتن تو ابرا واسه گریه کم آوردن
آشنا ها برای زخم وا شده م مرهم آوردن


 

شب رفتن تو تسبیح از دست گلدونا افتاد
قلب آرزوهام انگار واسه ی همیشه وایساد


 

شب رفتن تو غربت, جای اونجا , اینجا پیچید
دل تو بدون منظور رفت و خوشبختیمو دزدید


 

شب رفتن  تو دیدم یکی از قناری ها مرد
فرداش اما دست قسمت اون یکی هم با خودش برد


 

شب رفتن تو چشمات راست راستی چه برقی داشتن
این همه آدم چرا من , پس با من چه فرقی داشتن


 

شب رفتنت پاشیدم همه اشکامو تو کوچه
قولتو آروم گذاشتم پیش قرآن لب طاقچه


 

شب رفتنت دلم رفت پیش چشمایی که خیسن
پیش شاعرا که دائم از مسافر می نویسن


 

شب رفتن تو دیدم تا که غم نیاد سراغت
هیچ زمون روشن نمیشه واسه ی کسی چراغت


 

شب رفتن تو دیدم خیلیه غمای شاعر
روی شیشه مون نوشتم می مونم به پات مسافر


 

برو تا همه بدونن , سفرم اینقدا بد نیست
واسه گفتن از تو اما هیچکی شاعری بلد نیست


 

برو تا همه بدونن , سفرم اینقدا بد نیست
واسه گفتن از تو اما هیچکی شاعری بلد نیست

+نوشته شده در شنبه 4 خرداد1387ساعت11:3توسط نوا | |