|
هیچ کس این جا نیست یار من پیدا نیست کوچه ها تاریک است آتشی بر پا نیست همه جا یخبندان در تنم گرما نیست چو بگیرد دستم خبر از سرما نیست راه طولانی و سخت همرهی شیدا نیست ابرها در گذرند سایه این بالا نیست دل من دریایی ساحل دریا نیست رفته آرام و قرار دگرم پروا نیست تا نبینم او را چشم من بینا نیست تشنه ام تشنه ی او آب در صحرا نیست تو بیا در خوابم خواب من رویا نیست می روم خسته و زار مرگ من فردا نیست در غروب خورشید یار من تنها نیست
تقصیر تو نبود خودم نخواستم چراغ قدیمی خاطره ها خاموش شود خودم شعرهای شبانه اشک را فراموش نکردم خودم کنار آرزوی آمدنت اردو زدم حالا نه گریه های من دینی بر گردن تو دارند نه تو چیزی بدهکار دلتنگی این همه ترانه ای خودم خواستم که مثل زنبوری زرد بالهایم در کشش شهدها خسته شوند و عسل هایم صبحانه کسانی باشند که هرگز ندیدمشان تنها آرزوی ساده ام این بود که در سفره صبحانه تو هم عسل باشد که هر از گاهی کنار برگهای کتابم بنشینی و بعد از قرائت بارانها زیر لب بگویی: (( یادت بخیر نگهبان گریان خاطره های خاموش)) همین جمله برای بند زدن شیشه شکسته این دل بی درمان کافی بود هنوز هم جای قدمهای تو بر چشم تمام ترانه هاست هنوز هم همنشین نام و امضای منی دیگر تنها دلخوشی ام همین هوای سرودن است همین شکفتن شعله همین تبلور بغض به خدا هنوز هم از دیدن تو در پس پرده باران بی امان شاد می شوم
من آن خاکم به زیر پا
من با خویش نیز غریبم
زمانی که زبان سخن می گوید وآن را می شنوم گوشها یم از صدا یم احساس غربت می کند و می بینم وجودم را که پنهان می خندد می گرید میرود می آید میترسد پس ذاتم به ذاتم در شگفت می شود و روحم روحم را تفسیر میکند اما نا شنا خته و در پرده باقی میمانم پوشیده در ابر و حجاب سکوت من برای جسمم غریبم و هنگامی که در برابر اینه قرار می گیرم چهره ام می بینم آنچه را که روحم به آن آگاه نیست و در چشمانم می یابم انچه که وجودم را نشان می دهد
با تو ، از نام تو هم آبی ترم
از خدا پرسیدند: چه چیزی تو را ناراحت می کند؟ خدا فرمود:هر وقت بنده ای با من سخن می گوید چنان به حرفهای او گوش می دهم که گویی به جز او بنده ای ندارم. ولی او چنان سخن می گوید که انگار من خدای همه هستم الا او
****************************************************
خداوندا
راز دل با تو چه گویم که تو خود راز دلی خدای مهربون تو همونیی که من میخوام کمک کن تا منم همونی باشم که تو می خوای دوستت دارم .......
از عشق تو از قافله من جا ماندم.....
همین چند ثانیه نیست که خلق شده است . می خواهم بماند ! چه کم می ماند
خیلی زود می آید ، خیلی زود می رود . هنوز اسیرش نشده ای رهایت می کند هنوز امیدوار نشده ای نا امیدت می کند . هنوز در بند نشده ای آزادت می کند . هنوز اوج نگرفته ای فرودت می دهد آرزویت می کنم تا بمانی! بمان اندکی ، تا شیرینیت را تجربه کنم !
از تو مهربانتر کیست که دردهایم را با او در میان بگذارم و زخمهای دلم را پیش رویش بشمارم؟ از تو آیینه تر کیست که هزار توی روحم را به من نشان دهد، بی آنکه سرزنشم کند؟ در روزهایی که ابرها بی وقفه بالای سرم راه می روند، جز تو چه کسی زیر درخت بید می ایستد و برایم ترانه می خواند؟ در شبهایی که ماه و ستارگان و آتشکده ها و فانوسها هریک به سویی می گریزند، جز تو چه کسی شمعی در دلم روشن می کند؟ بهترینا! صدایم را ببخش! لبهایم را ببخش! اشکهایم را ببخش! از تو مهربانتر کیست که سرگذشت دستهایم را برایش بنویسم و از فاصله ها گله کنم؟ از تو آیینه تر کیست که قامت بر قامتش بایستم و احوال دلم را بپرسم؟
بیش از عشق بر تو عاشقم نا ممکن است که احساس خود را نسبت به تو با واژه ها بیان کنم. اینها سرشارترین احساساتی هستند که تا کنون داشته ام با این همه هنگامی که می خواهم اینها را به تو بگویم و یا بنویسم، واژه ها حتی نمی توانند ذره ای از ژرفای احساساتم را بیان کنند. گر چه نمی توانم جوهر این احساسات شگفت انگیز را بیان کنم، می توانم بگویم آن گاه که با توام چه احساسی دارم. آن گاه که با توام، احساس پرنده ای را دارم که آزاد و رها در آسمان آبی پرواز می کنم
بس حلقه زدم بر در و حرفی نشنیدم من هیچكسم ؟ یا كه در این خانه كسی نیست !
تو به من خندیدی
دلم برای کسی تنگ است
دوباره دارم حرفمو بهت میگم دوباره دارم ازت خواهش میكنم احتمالا آخرین باره چون دیگه نه روی این كارو دارم نه حوصله شو... نمیدونم چی جواب میدی ولی اینو باید بدونی اگه بگی نه، خودكشی نمی كنم چون حتی فكر كردن به توهم برام لذت بخشه اگه بگی نه، دیوونه نمیشم چون الان هم چیزی از دیوونه ها كم ندارم اگه بگی نه، شاعر نمیشم چون نمی خوام شعرام تورو یاد كسی بیاره اگه بگی نه، فراموشت نمی كنم چون اگه فراموشت كنم همه چی دروغ بوده اگه بگی نه، انتقام نمیگیرم چون هر جا باشی من خوشحالیتو میخوام اگه بگی نه، من میرم میرم دنبال چیزی كه بهش میگن زندگی پیش زنده های دیگه كه فقط از زندگی زنده بودنو بلدن مثل درخت، مثل كلاغ... میرم پیش اونایی كه هرگز نفهمیدن عشق چیه نفهمیدن كه چطور یه لبخند آدمو دیوونه می كنه اگه بگی نه، اتفاقی نمی افته فقط یه جسد به جسدای دیگه اضافه میشه به اجساد متحرك كه نمیدونن زندگی برای عاشق شدنه و عاشق شدن یعنی دیوونه شدن پس سعی كن سهم كوچكی در نجات دنیا داشته باشی تنها كاری كه باید بكنی... اینه كه به من نگی نه!
شب رفتنت عزیزم,هرگز از یادم نمیره دل من یه دریا خون بود ,چشم تو یه دنیا تردید شب رفتنت یه ماهی توی خشکی رفت و جون داد غما اون شب شیشه های خونه رو زدن شکستن تو چرا از اینجا رفتی تو که مثل قصه هایی شب رفتنت نوشتی شدی قربونی تقدیر شب تلخ رفتن تو گلدونامون اشکی بودن شب رفتنت که رفتی گفتی دیگه چاره ای نیست شب رفتن تو یاسا دلمو دلداری دادن بارون اون شب دستشو از سر چشمام بر نمی داشت شب رفتن تو رفتم سراغ تنها نوارت سرنوشت ما یه میدون , زندگی اما یه بازی شب رفتن تو خوندن واسه من همه لالایی شب رفتن تو ابرا واسه گریه کم آوردن شب رفتن تو تسبیح از دست گلدونا افتاد شب رفتن تو غربت, جای اونجا , اینجا پیچید شب رفتن تو دیدم یکی از قناری ها مرد شب رفتن تو چشمات راست راستی چه برقی داشتن شب رفتنت پاشیدم همه اشکامو تو کوچه شب رفتنت دلم رفت پیش چشمایی که خیسن شب رفتن تو دیدم تا که غم نیاد سراغت شب رفتن تو دیدم خیلیه غمای شاعر برو تا همه بدونن , سفرم اینقدا بد نیست برو تا همه بدونن , سفرم اینقدا بد نیست
|
About![]()
کسی که بی من ماند Archivesمهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 Authorsنواآوا Links
قسم
جاوا اسکریپت |