تبليغاتX
×××عاشـــــق پاییـــــــــز×××

×××عاشـــــق پاییـــــــــز×××

عاشقت خواهم ماند بی آنکه بدانی ...
دوستت خواهم داشت بی آنکه بگویم ...
درد دل خواهم گفت بی هیچ کلامی ...
گوش خواهم داد بی هیچ سخنی ...
در آغوشت خواهم گریست بی آنکه حس کنی ...
در تو ذوب خواهم شد بی هیچ حرارتی ...
این گونه شاید احساساتم نمیرد !!!

 

+نوشته شده در جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت15:38توسط نوا | |

اشک رازی است ...

لبخند رازی است .. عشـــق رازی است ...

اشک آن شب لبخند عشقم بود ...

قصه نیستم که بگویی ... نغمه نیستم که بخوانی ...

صدا نیستم که بشنوی ...

یا چیزی چنان که ببینی ..یا چیزی چنان که بدانی ...

من درد مشترکم ... مرا فریاد کن ...

درخت با جنگل سخن می گوید ...علف با صحرا .. ستاره با کهکشان ..

و من با تو سخن می گویم ... ...

دستت را به من بده ...حرفت را به من بگو ... من ریشه های ترا دریافته ام ...

با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام ...

و دستهایت با دستان من آشناست .......

ای دیر یافته ! با تو سخن می گویم ........

زیرا که من.... ریشه های ترا دریافته ام ...

زیرا که صدای من ....

با صــــــــــــدای تو آشناست ...

+نوشته شده در سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت14:48توسط نوا | |

 

پر كن پیاله را، كاین آب آتشین،
دیری است ره به حال خرابم نمی‌برد!

این جام‌ها - كه در پی هم می‌شود تهی -
دریای آتش است كه ریزم به كام خویش،
گرداب می‌رباید و
آبم نمی‌برد!

من با سمند سركش و جادویی شراب،
تا بیكران عالم پندار رفته‌ام
تا دشت پرستارهء اندیشه‌های گرم
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی
تا كوچه باغ خاطرهای گریز پا،
تا شهر یادها ….
دیگر شراب هم
جز تا كنار بستر خوابم نمی‌برد!

هان ای عقاب عشق!
از اوج قله‌های مه‌آلود دوردست
پرواز كن به دشت غم‌انگیز عمر من
آنجا ببر مرا كه شرابم نمی‌برد …!

آن بی ستاره ام كه عقابم نمی‌برد!

در راه زندگی،
با اینهمه تلاش و تمنا و تشنگی،
با اینكه ناله می‌كشم از دل كه: آب …. آب …!
دیگر فریب هم به سرابم نمی‌برد

+نوشته شده در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت15:8توسط نوا | |