|
دیکه حتی نفسی نیست که حتی آه بکشم از رفتن تویی که رفتن را در پیشانیت میخواندم! اینقدر درد بی کسی دارم که نبود تو برایم زخمی عادی شده.... هنوز یادت هست با چه حرف هایی خامم کردی تا مرا به خاک دلتنگی بنشانی؟! "کمکت میکنم....درد تو که دردی نیست...دنیای من برای تو جا خیلی جا داره...." باز هم بگویم؟ این ها را نمی گویم که انسانی چون تورا شرمنده کنم... که تو هرچه بودی....برای من همه چیز بودی! اینها تمام برای سرزنش کردن خودم است که چرا...چرا و چرا باز هم به وعدهء انسانی اعتماد کردم!
سلام بهانه من برای زندگی ....
دیگر نیازی به خورشید ندارم روشنایی روزهای خاکستریم شدی شاید عذر ماه را هم بخواهم ستاره هم نیازی نیست کنار تو برای تو بودن همه چیز را روشن میکند فقط میترسم حسودیشان بشود اما حتما از انها میخواهم برای بودنت برای ماندنت برای برق چشمانمان همیشه دعا کنند این تنها ارزوی من است
زنبورها را مجبور کرده ایم
از گل های سمی عسل بیاورند و گنجشکی که سال ها بر سیم برق نشسته از شاخۀ درخت می ترسد ... ما کاشفان کوچه های بن بستیم حرف های خسته ای داریم این بار پیامبری بفرست که تنها گوش کند
اگر از خودخواهي کسي به تنگ آمده اي او را خوار مساز
، بهترين راه آن است که چند روزي رهايش کني
عاشقت خواهم ماند بی آنکه بدانی ...
اشک رازی است ... لبخند رازی است .. عشـــق رازی است ... اشک آن شب لبخند عشقم بود ... قصه نیستم که بگویی ... نغمه نیستم که بخوانی ... صدا نیستم که بشنوی ... یا چیزی چنان که ببینی ..یا چیزی چنان که بدانی ... من درد مشترکم ... مرا فریاد کن ... درخت با جنگل سخن می گوید ...علف با صحرا .. ستاره با کهکشان .. و من با تو سخن می گویم ... ... دستت را به من بده ...حرفت را به من بگو ... من ریشه های ترا دریافته ام ... با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام ... و دستهایت با دستان من آشناست ....... ای دیر یافته ! با تو سخن می گویم ........ زیرا که من.... ریشه های ترا دریافته ام ... زیرا که صدای من .... با صــــــــــــدای تو آشناست ...
پر كن پیاله را، كاین آب آتشین، این جامها - كه در پی هم میشود تهی - من با سمند سركش و جادویی شراب، هان ای عقاب عشق! آن بی ستاره ام كه عقابم نمیبرد! در راه زندگی،
دلم به وزن آفرینش گرفته است حدیث جدایی یا نزدیکی نیست قدر یکدیگر را نمیدانیم در دنیای کوچک هر یک به اندازه قلب خویش گرفتاریم از هیچ کس نمی پرسند که چه هنگام می تواند خدا نگهدار بگوید از عادات انسانی اش نمی پرسند از خویشتنش نمی پرسند کاشکی مثل روزهای عید هر روزمان را هر لحظه مان را لبریز از عشق قناعت گونه صرف میکردیم و بین دلهامان این همه گله دیوار نشده بود کاشکی روزهای واپسین عاشقی فرصتهای غنیمتمان بودند یکدیگر را میفریبیم دل خویش را یک بار هم که دریایی میکنیم طوفانی می شود می خورد به صخره ها می تازد و ویران می کند چرا ما یاد نگرفته ایم رسم وفاداری را چرا سخت شده است گذشت و گذشتن و دوست داشتن و دوست داشته شدن بی شائبه...بی محابا....بی پروا...
در کنارم، تو باشی یا نباشی
باز به دفتر تنهایی هایم نگاهی تازه می اندازم ... و من تنها حرفهای نگفته ای را مرور می كنم كه شاید روزی بخوانی و شاید هم.... اما هر چه هست قلبم را به انتهای حسرت می برد... مهربانم بدون تو شبها غم را به آغوش می كشم... و به یاد تو خواب قاصدك را زیر و رو می كنم و تنها به عمق جاده ی ماه سفر می كنم . بهترینم حضور تو در همه ی لحظه های من اگر چه محسوس نیست اما همیشه آرامش قلبت را در بند بند وجودم احساس می كنم و تنها یاد نگاه توست كه خورشید آرزوهایم را بر فراز آسمان عشق به درخشندگی گوهرهای ناب محبت می تاباند ... چشمهای تو وسعت آسمان حضور را به زندگی من می بخشد ... نمی خواهم به افسانه ی بی تو بودن فكر كنم... قصه ی عشق من و تو افسانه نیست كه با حقیقت فاصله داشته باشد ... ماجرای ما داستانی واقعی و شیرین است كه پایانی ندارد... مگر با مرگ.... ای كاش بودی و اشكهای غلتیده روی گونه هایم را با دستان گرم مهربانت پاك می كردی شاید این بهانه ای بود برای احساس ناب نوازش دستانت بر روی چهره ی خسته و تنهایم.... حرفهای نگفته ای كه شاید همیشه نا گفته بماند بر قفس تنگ سینه ام سخت بیتابی می كند و تنها آغوش گرم عشقت درب این قفس شكسته را باز می كند و مرغ اسیر عشق را در آسمان زندگی من و تو با سرافرازی به پرواز در می آورد ... و آن گاه .... من زندگی تازه ام را با تو جشن می گیرم
تماشایی ترین تصویر دنیا می شوی گاهی
شیطان *** طعم دهانم تلخ ِتلخ است *** ***
تو چه ساده ای و من ، چه سخت
ای سرنوشت از تو کجا می توان گریخت؟ من راه آشیان خود از یاد برده ام یک دم مرا به گوشه راحت رها مکن با من تلاش کن که بدانم نمرده ام ! ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا زخمی دگر بزن كه نیفتاده ام هنوز ای سرنوشت! هستی من در نبرد توست بر من ببخش زندگی جاودانه را منشین که دست مرگ ز بندم رها کند محکم بزن به شانه من تازیانه را !
رودها در جاری شدن
در حضور واژه های بی نفس
تواون شام مهتاب کنارم نشستی عجب شاخه گلوار بپایم شکستی قلم زد نگاهت به نقش افرینی که صورتگری را نبود این چنینی پریزاده عشق و مهاسا کشیدی خدا را به شور تماشا کشیدی تو دونسته بودی که خوش باورم من شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من تا گفتم کی هستی تو گفتی یه بی تاب تا گفتم دلت کو تو گفتی که دریا قسم خوردی بر ماه که عاشق ترینی تو یک جمع عاشق تو صادق ترینی همون لحضه ابری رخ ماه رو آشفت به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت گذشت روزگاری از اون لحظه ناب که معراج دل بود به درگاه مهتاب در اون درگه عشق چه محتاج نشستم تو هر شام مهتاب به یادت شکستم تو از این شکستن خبر داری یا نه هنوز شور عشق و به سر داری یا نه هنوزم تو شب هات ماه و داری من اون ماه و دادم یه تو یادگاری من اون ماه و دادم به تو یادگاری من اون ماه و دادم به تو یادگاری
پنجره ای نشانم دهید
پرواز فرصتی است برای گذر از سرزمینهای ناشناخته فرصتی برای تجربۀ آسمان و لمس آن پرواز، بزرگی می دهد و انتظار فروتنی دارد عظمت است و اما به تواضع نیازمند پرواز، شوق سفر می خواهد و شور او پرواز، هنوز بالا نیست بلکه میان بالا و پایین است و معلوم خواهد کرد که آیا تسلیم جاذبۀ زمین خواهی شد یا جاذبۀ آسمان؟ در زمین بودن و جذب آن شدن، مرگی است آرام اما از آسمان فرو افتادن و جذبۀ زمین را پذیرا گشتن خرد و تکه تکه شدن است و این مرگی است دردناک و وحشت انگیز پرواز، پیمودن آسمان است و به آن سوی باران رفتن وراء را بوسیدن و به فرا رفتن شکافتن هوای زندگی و کاویدن فضای به چشم نیامدنی پرواز، خود را به باد وزان سپردن است و وزیدن عبور است و از دور به نظر رسیدن پرواز،از بالا دیدن است و از پایین دیده شدن گذشتن و گرفتار نشدن است دوست داشتن است و دل نبستن پرواز، سبکبال بودن است و نداشتن پرواز، ارتباطی عمیق است با آنچه در عمق آسمان است ...پرواز، کلید رهایی است و پرواز، سکوت است و گاه فریاد کشیدن سکوت است و گاه فریاد کشیدن
حرف هایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر كسی به اندازه حرف هایی است كه برای نگفتن دارد و كتاب هایی نیز هست برای ننوشتن و من اكنون رسیده ام به آغاز چنین كتابی كه باید دفتر را پاره كنم و جلدش را به صا حبش پس دهم و خود به كلبه بی درو پنجره بخزم و كتابی را آغاز كنم كه نباید نوشت......
گاهی شاد و گاهی غمگین گاهی مشتاق گاهی بی تفاوت گاهی عاشق و گاهی بیزار ز دنیا شاید این است رسم انسان ها دلیل شادیها گذرا، دلیل غمها ماندگار شاید این است حس انسان از دنیا غم ها بزرگ و شادی ها کوچک شاید این است تعبیر نادرست ما حمل نمودن غم در هر جا از یاد بردن شادی در لحظات راه دور نمودن غم ها به فراموشی سپردن آن در می کده هاست شایدم راه فرار از غم ها رسیدن به عشق ساده و بی ریاست راه رسیدن به عشق کامروا نگاه ها، بوسه ها و آغوش هاست شایدم راه رسیدن به شادی ها دور شدن از فضای تزویر انسانهاست همچنین راه دوری از غم ها دور شدن از فضای تزویر انسانهاست
خسته ام از این همه سکوت از این همه نیستی سکوت و نیستی بجای ماندنهای تو در من است کجا و چه غریب تو را به فراموشی دادم سکوت کدام شلوغی را دارم خسته ی کدام کار پیش آمده از کارها؟ بیرون این شهر راهی نیست, من رفته ام سفر به قدرت سکوت از شب شاید دیدن تو سخت است هی تو به کجا بردی آن همه خاطره را تو مرا, فقط مرا بنویس ودیگر مرا به حکم به یادت نیاور.
افسوس ! ای که بار سفر بستی
هیچ کس این جا نیست یار من پیدا نیست کوچه ها تاریک است آتشی بر پا نیست همه جا یخبندان در تنم گرما نیست چو بگیرد دستم خبر از سرما نیست راه طولانی و سخت همرهی شیدا نیست ابرها در گذرند سایه این بالا نیست دل من دریایی ساحل دریا نیست رفته آرام و قرار دگرم پروا نیست تا نبینم او را چشم من بینا نیست تشنه ام تشنه ی او آب در صحرا نیست تو بیا در خوابم خواب من رویا نیست می روم خسته و زار مرگ من فردا نیست در غروب خورشید یار من تنها نیست
تقصیر تو نبود خودم نخواستم چراغ قدیمی خاطره ها خاموش شود خودم شعرهای شبانه اشک را فراموش نکردم خودم کنار آرزوی آمدنت اردو زدم حالا نه گریه های من دینی بر گردن تو دارند نه تو چیزی بدهکار دلتنگی این همه ترانه ای خودم خواستم که مثل زنبوری زرد بالهایم در کشش شهدها خسته شوند و عسل هایم صبحانه کسانی باشند که هرگز ندیدمشان تنها آرزوی ساده ام این بود که در سفره صبحانه تو هم عسل باشد که هر از گاهی کنار برگهای کتابم بنشینی و بعد از قرائت بارانها زیر لب بگویی: (( یادت بخیر نگهبان گریان خاطره های خاموش)) همین جمله برای بند زدن شیشه شکسته این دل بی درمان کافی بود هنوز هم جای قدمهای تو بر چشم تمام ترانه هاست هنوز هم همنشین نام و امضای منی دیگر تنها دلخوشی ام همین هوای سرودن است همین شکفتن شعله همین تبلور بغض به خدا هنوز هم از دیدن تو در پس پرده باران بی امان شاد می شوم
من آن خاکم به زیر پا
من با خویش نیز غریبم
زمانی که زبان سخن می گوید وآن را می شنوم گوشها یم از صدا یم احساس غربت می کند و می بینم وجودم را که پنهان می خندد می گرید میرود می آید میترسد پس ذاتم به ذاتم در شگفت می شود و روحم روحم را تفسیر میکند اما نا شنا خته و در پرده باقی میمانم پوشیده در ابر و حجاب سکوت من برای جسمم غریبم و هنگامی که در برابر اینه قرار می گیرم چهره ام می بینم آنچه را که روحم به آن آگاه نیست و در چشمانم می یابم انچه که وجودم را نشان می دهد
با تو ، از نام تو هم آبی ترم
از خدا پرسیدند: چه چیزی تو را ناراحت می کند؟ خدا فرمود:هر وقت بنده ای با من سخن می گوید چنان به حرفهای او گوش می دهم که گویی به جز او بنده ای ندارم. ولی او چنان سخن می گوید که انگار من خدای همه هستم الا او
****************************************************
خداوندا
راز دل با تو چه گویم که تو خود راز دلی خدای مهربون تو همونیی که من میخوام کمک کن تا منم همونی باشم که تو می خوای دوستت دارم .......
از عشق تو از قافله من جا ماندم.....
همین چند ثانیه نیست که خلق شده است . می خواهم بماند ! چه کم می ماند
خیلی زود می آید ، خیلی زود می رود . هنوز اسیرش نشده ای رهایت می کند هنوز امیدوار نشده ای نا امیدت می کند . هنوز در بند نشده ای آزادت می کند . هنوز اوج نگرفته ای فرودت می دهد آرزویت می کنم تا بمانی! بمان اندکی ، تا شیرینیت را تجربه کنم !
از تو مهربانتر کیست که دردهایم را با او در میان بگذارم و زخمهای دلم را پیش رویش بشمارم؟ از تو آیینه تر کیست که هزار توی روحم را به من نشان دهد، بی آنکه سرزنشم کند؟ در روزهایی که ابرها بی وقفه بالای سرم راه می روند، جز تو چه کسی زیر درخت بید می ایستد و برایم ترانه می خواند؟ در شبهایی که ماه و ستارگان و آتشکده ها و فانوسها هریک به سویی می گریزند، جز تو چه کسی شمعی در دلم روشن می کند؟ بهترینا! صدایم را ببخش! لبهایم را ببخش! اشکهایم را ببخش! از تو مهربانتر کیست که سرگذشت دستهایم را برایش بنویسم و از فاصله ها گله کنم؟ از تو آیینه تر کیست که قامت بر قامتش بایستم و احوال دلم را بپرسم؟
بیش از عشق بر تو عاشقم نا ممکن است که احساس خود را نسبت به تو با واژه ها بیان کنم. اینها سرشارترین احساساتی هستند که تا کنون داشته ام با این همه هنگامی که می خواهم اینها را به تو بگویم و یا بنویسم، واژه ها حتی نمی توانند ذره ای از ژرفای احساساتم را بیان کنند. گر چه نمی توانم جوهر این احساسات شگفت انگیز را بیان کنم، می توانم بگویم آن گاه که با توام چه احساسی دارم. آن گاه که با توام، احساس پرنده ای را دارم که آزاد و رها در آسمان آبی پرواز می کنم
بس حلقه زدم بر در و حرفی نشنیدم من هیچكسم ؟ یا كه در این خانه كسی نیست !
تو به من خندیدی
دلم برای کسی تنگ است
دوباره دارم حرفمو بهت میگم دوباره دارم ازت خواهش میكنم احتمالا آخرین باره چون دیگه نه روی این كارو دارم نه حوصله شو... نمیدونم چی جواب میدی ولی اینو باید بدونی اگه بگی نه، خودكشی نمی كنم چون حتی فكر كردن به توهم برام لذت بخشه اگه بگی نه، دیوونه نمیشم چون الان هم چیزی از دیوونه ها كم ندارم اگه بگی نه، شاعر نمیشم چون نمی خوام شعرام تورو یاد كسی بیاره اگه بگی نه، فراموشت نمی كنم چون اگه فراموشت كنم همه چی دروغ بوده اگه بگی نه، انتقام نمیگیرم چون هر جا باشی من خوشحالیتو میخوام اگه بگی نه، من میرم میرم دنبال چیزی كه بهش میگن زندگی پیش زنده های دیگه كه فقط از زندگی زنده بودنو بلدن مثل درخت، مثل كلاغ... میرم پیش اونایی كه هرگز نفهمیدن عشق چیه نفهمیدن كه چطور یه لبخند آدمو دیوونه می كنه اگه بگی نه، اتفاقی نمی افته فقط یه جسد به جسدای دیگه اضافه میشه به اجساد متحرك كه نمیدونن زندگی برای عاشق شدنه و عاشق شدن یعنی دیوونه شدن پس سعی كن سهم كوچكی در نجات دنیا داشته باشی تنها كاری كه باید بكنی... اینه كه به من نگی نه!
|
About![]()
کسی که بی من ماند Archivesمهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 Authorsنواآوا Links
قسم
جاوا اسکریپت |