تبليغاتX
×××عاشـــــق پاییـــــــــز××× - ...

×××عاشـــــق پاییـــــــــز×××

 

پر كن پیاله را، كاین آب آتشین،
دیری است ره به حال خرابم نمی‌برد!

این جام‌ها - كه در پی هم می‌شود تهی -
دریای آتش است كه ریزم به كام خویش،
گرداب می‌رباید و
آبم نمی‌برد!

من با سمند سركش و جادویی شراب،
تا بیكران عالم پندار رفته‌ام
تا دشت پرستارهء اندیشه‌های گرم
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی
تا كوچه باغ خاطرهای گریز پا،
تا شهر یادها ….
دیگر شراب هم
جز تا كنار بستر خوابم نمی‌برد!

هان ای عقاب عشق!
از اوج قله‌های مه‌آلود دوردست
پرواز كن به دشت غم‌انگیز عمر من
آنجا ببر مرا كه شرابم نمی‌برد …!

آن بی ستاره ام كه عقابم نمی‌برد!

در راه زندگی،
با اینهمه تلاش و تمنا و تشنگی،
با اینكه ناله می‌كشم از دل كه: آب …. آب …!
دیگر فریب هم به سرابم نمی‌برد

+نوشته شده در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت15:8توسط نوا | |